کرامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کرامی . [ ک ِ ] (ص ) شریفتر. پاک نژادتر. محترم . باعزت . بااحترام . ◄ گران . باقیمت . گرانمایه . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).
کرامی . [ ک َ / ک َرْ را ] (ص نسبی ) انتسابی است به ابوعبداﷲ محمدبن کرام نیشابوری . (الانساب سمعانی ). منسوب به فرقه ٔ کرامیه . (یادداشت مؤلف ) : دیگر گروه متکلماننداز معتزله و کرامی ... (جامع الحکمتین ص ٣٣). باب ورا کرامی خوانی و ننگری تا زین سخن که گفتی باشد برون شوی . سوزنی . رجوع به کرامیه و کرامیان شود.
کرامی . [ ] (اِخ ) پسر خورشید که به خدمت حسام الدین سوهلی حاکم لر کوچک رفت و مرتبه ٔ بلند یافت . رجوع به تاریخ گزیده ص ٥٨٤ شود.