کدو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کدو. [ ک َدْوْ ] (ع مص ) کُدُوّ. به درنگ برآمدن گیاه زمین . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بد برآمدن کشت . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کدو. [ ک َ ] (اِ) گیاهی است از رده ٔ دولپه ای های پیوسته گلبرگ که سردسته ٔ تیره ٔ خاصی به نام تیره ٔ کدوئیان می باشد. گیاهی است بالارونده و علفی و دارای برگهای ساده و خشن است و برخی از برگها بصورت پیچکها درمی آیند که گیاه بدان وسیله به تکیه گاه می چسبد. گلهای آن زردرنگ و نر و ماده از یکدیگرجدا هستند ولی بر روی یک پایه قرار دارند. میوه ٔ این گیاه حجیم می شود و درون میوه دانه های زیادی قرار می گیرند. دانه ٔ کدو مسطح و پهن و بدرازی ١٧ تا ٣٠ میلیمتر و به عرض ٨ تا ١٢ میلیمتر و بضخامت ٣ تا ٤ میلیمتر است . یک انتهای دانه مدور و انتهای دیگر نوک دار است . قسمت مورد استفاده دانه ٔ کدو مغز دانه است که شامل لپه ها و یک پرده ٔ نازک و برنگ مایل به سبز است . کدو اقسام مختلف دارد که غالباً میوه های آنها گوشت دار و خوراکی است . (از فرهنگ فارسی معین ) : نتوان ساخت از کدو کوداب نه ز ریکاشه جامه ٔ سنجاب . عنصری . بهتر ز کدویی نباشد آن سر کو فضل وهنر را مقر نباشد. ناصرخسرو. جای حکیمان مطلب بی هنر ز آنکه نیاید ز کدو هاونی . ناصرخسرو. کدو برکشیده طربرود را گلوگیر گشته به امرود را. نظامی . مغز سران کدوی خشک اشک یلان زرشک تر زین دو به تیغ چون نمک پخته ابای معرکه . نظامی . گاه برهنه قدمم همچو سرو گاه برهنه ست سرم چون کدو. کمال الدین اسماعیل . مرد که خودپسند شد همچوکدو بلند شد تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او. مولوی . کس از سربزرگی نباشد بچیز کدو سربزرگ است و بیمغز نیز. سعدی . کدو در صحن بستان چیست باری که جوید سربلندی با چناری . امیرخسرو دهلوی . گزر و شلغم وچندر کلم و ترب و کدو تره ها رسته تر و سبز بسان زنگار. بسحاق اطعمه . - کدوی بنگالی ؛ کدو غلیانی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدو غلیانی شود. - کدوی تخم ؛ گونه ای کدو که از دانه های آن برای کشت مجدد کدو استفاده می شود. (از فرهنگ فارسی معین ). - کدوی تنبل ؛ گونه ای کدو که بزرگ و کروی است و رنگ میان بر آن زرد است و دانه های درشت دارد.طعم آن شیرین مزه است و در اکثر دهات ایران کشت می شود. بسیخ صیفی . بال قباغی . کدوی مربایی . میلبیون . (فرهنگ فارسی معین ). - کدوی حجام ؛ کدویی کوچک و مدور که حجامان بعد و قبل از استره زدن بر زخمهای حجامت چسبانند تا خون را بکشد. (از فرهنگ فارسی معین ). - کدوی حلوایی ؛ کدوی رشتی که خوب رسیده و شیرین شده باشد. (یادداشت مؤلف ). گونه ای کدو که زردرنگ است و بسیار درشت می شود و شکلش تا حدی کشیده است و دارای یک سر باریک و یک سر بزرگ می باشد. میان برش زردرنگ و شیرین است . کدوی اسلامبولی . کدوی عسلی . کدو زرد. قرع حلو. قرع اسلامبولی . قرع عسلی . قرع اصفر. قیش قباغی . (فرهنگ فارسی معین ). - کدوی خشک ؛ کنایه از سر بی مغز و بی عقل و خرد است . (یادداشت مؤلف ) : بردم به کدوی تر بدو حاجت انگشت نهاد پیش من بر سر گفتا به کدوی خشک من گر هست اندرهمه باغ من کدوی تر. انوری . - کدوی رومی ؛ کدوی غلیانی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدو غلیانی شود. - کدوی زرد ؛ کدوی حلوایی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدوی حلوایی شود. - کدوی سبز ؛ کدوی سفید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدوی سفید شود. - کدوی سبز مسمایی ؛ کدو سفید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدوی سفید شود. - کدوی سفید ؛ گونه ای کدو که دارای پوست سفید مایل به سبز است و کوچکتر از دیگر گونه ها کدوی می باشد ولی پرتخم است و آن را قاچ و در روغن سرخ می کنند و می خورند. کدوی مسمایی . کدوی سبز مسمایی . کدو سبز. (فرهنگ فارسی معین ). - کدوی صراحی ؛ کدوی غلیانی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدوی غلیانی شود. - کدوی غلیانی (غلیونی ) ؛ گونه ای کدو که دارای پوست زرد و میان بر کم ضخامت است و کمتر به مصرف تغذیه می رسد و دارای یک سر کاملاً بزرگ و یک سر کوچک و کمری باریک است .وجه تسمیه ٔ این کدو به مناسبت شکل آن است . در قدیم سر آن را سوراخ و بجای ته قلیان از آن استفاده می کردند و نیز بعنوان ظرفی جهت نگهداری حبوبات و چیزهای دیگر از آن در آشپزخانه استفاده می شده است . قرع دبا. قرع طویل . قرع ظروف . قرع الظروف . کدوی صراحی . قرع دبه .کدوی رومی . کدوی بنگالی . قرع . دراف . صوقباق . دبا. (فرهنگ فارسی معین ). - کدوی مربایی ؛ کدوی تنبل . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدوی تنبل شود. - کدوی مسمایی ؛ کدوی سفید. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کدوی سفید شود. - کدوی نرگس ؛ کدویی که شراب نرگس را در آن نگهداری کنند. (فرهنگ فارسی معین ) : همچون کدوی نرگس از یاد چشم او دیگر مرا نظاره ٔ باغ احتیاج نیست . طاهروحید (از فرهنگ فارسی معین ). - مثل کدو؛ سری بی خرد. (یادداشت مؤلف ). سری بی شور. - ◄ تعبیری به طنز هندوانه ٔ نرسیده را که شیرین نیست . (از یادداشت مؤلف ). هندوانه که درون آن از سفیدی نگشته و رنگ و مزه نگرفته باشد. ◄ کوزه ٔ شراب را نیز گویند یعنی در همان کدوی خشک نیز گاهی شراب کنند. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). کدوی کاوک کرده برای ظرف شراب . ظرف شراب از کدوی خشک مجوف کرده . (یادداشت مؤلف ). کدوی سیکی . چمانه . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).کوزه ٔ شراب . (ناظم الاطباء) : بنشان به تارم اندرمر ترک خویش را با چنگ سغدیانه و با بالغ و کدو. عماره . گر به پیغاله از کدو فکنی هست پنداری آتش اندرآب . عنصری . خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو خواه از خم گیر می خواه از کدو. مولوی . به میخانه در سنگ بر دن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند. سعدی . ◄ مجازاً، پیاله . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء). ساغر. (فرهنگ فارسی معین ). و این معنی به مناسبت آن است که از کدو پیاله و ساغر و ظرف شرابخوری ساختندی : که آشامد کدویی آب ازو سرد کز استسقا نگردد چون کدو زرد. نظامی . ◄ کنایه از کاسه ٔ سر. (از آنندراج ). مجازاً، کاسه ٔ سر. (فرهنگ فارسی معین ) : ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی بر سر کدوی ما را. مولوی . مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شد تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او. مولوی (از آنندراج ). ◄ سربی مو. (یادداشت مؤلف ). ◄ سر بی مغز. سر بی عقل . (یادداشت مؤلف ). ◄ ابزاری که بدان حجامت و بادکش کنند و آن را شاخ حجامت نیز گویند. (ناظم الاطباء). کدوی حجام . رجوع به ترکیب کدوی حجام شود.
کدو. [ ک ُ دُوو ] (ع مص ) کَدْوْ. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). رجوع به کدو شود.