کحیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کحیل . [ ] (اِخ ) عزیز پاشا در قاهره بسال ١٨٥٦ م . متولد شد. کتابهای زیر از اوست : اثبات الحقوق مدنیه و اثبات التخلص منها، رساله فی الیمین، شرح قانون التجارة المصری . رجوع به معجم المطبوعات ج ٢ ص ١٥٤٨ شود.
کحیل . [ ک ُ ح َ ] (ع اِ) نفت یا قطران که بر شتران گرگین مالند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قطران . (مهذب الاسماء).
کحیل . [ ک َ ] (ع ص ) کحیلة. سرمه دار. (از غیاث اللغات ). چشم باسرمه . (منتهی الارب ). چشم سرمه کشیده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مکحول . بسرمه . بسرمه کرده . (یادداشت مؤلف ) : تا غزل خوان را بباید وقت خواندن در غزل نعت از زلف سیاه و وصف از چشم کحیل . فرخی . چشم جادوی تو بیواسطه ٔ کحل کحیل طاق ابروی تو بیواسطه ٔ وسمه وسیم . سعدی . نه وسمه است آن به دلبندی خضیب است نه سرمه است آن به جادویی کحیل است . سعدی . ◄ چشم سرمه گون . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج، کَحلی ̍ و کَحائِل . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کسی که سرمه ای به چشم خود کشیده باشد. (غیاث اللغات ).