کجرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کجرو. [ ک َرَ / رُو ] (نف مرکب ) کج رونده . که صراط مستقیم نپوید. رونده براه کج . که براه مستقیم نرود : تا در این رشته ای که مسکن تست نفست ار کجرو است دشمن تست . سنائی . فلک کجروتر است از خطترسا مرا دارد مسلسل راهب آسا. خاقانی . سرآهنگ پیشینه کجرو کند نوایی دگر در جهان نو کند. نظامی . همچو فرزین کجرو است ورخ سیه بر نطع شاه آنکه تلقین می کند شطرنج مر لیلاج را. مولوی . عرقال ؛ مرد کجرو که به راه مستقیم نیاید و ثبات نورزد. (منتهی الارب ).