کجروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کجروی . [ ک َ رَ ] (حامص مرکب ) عمل کج رو. رفتن به راه ناراست و ناهموار. کج رفتاری . افساد. سرکشی . خودسری . گردنکشی . بی قانونی . (ناظم الاطباء) : پای من گویی به درد کجروی مأخوذ بود پای را این دردسر بود از سر سودای من . خاقانی . در کجروی بر جهان بسته ایم بدنیا بدین راستی رسته ایم . نظامی . این چنین درمانده ایم از کجرویست یا ز اخترهاست یا خود جادوییست . مولوی . ز سعی او چه عجب اندراستقامت ملک که کجروی بنهد از طبیعت خرچنگ . رفیعالدین لنبانی .