کبک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبک . [ ک َ ] (اِ) دست . (ناظم الاطباء) (برهان ). ◄ کف دست را گویند. (اوبهی ). کف دست . (ناظم الاطباء). ◄ دست راست را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) .
کبک . [ ک َ ] (اِ) مرغی است معروف . (آنندراج ). پرنده ای است مشهور و معروف و آن دو قسم می باشد دری و غیر دری هر دو به یک شکل و شمایل لیکن دری بزرگتر و غیر دری کوچکتر است . (برهان ). این پرنده بیشتر در کوهسارها زیست کند. قبج، معرب کبگ . (الفاظ الفارسیه المعربه تألیف ادی شیر). قَبج . (دهار) و آن معرب کبک است . (از برهان ) (از فهرست مخزن الادویه ). حَجَل . (اقرب الموارد ذیل قبج ) (المعرب ). معرب آن قبج است و آن اسم حجل است . (فهرست مخزن الادویه ). کروان . (اقرب الموارد ذیل قبج ) (از منتهی الارب ). ابن طائر. (از یادداشت مؤلف ). قهبی . خرط. قوفل . کبک نر. (منتهی الارب ). یعقوب . (منتهی الارب ) (دهار). اسم فارسی یعقوب است که آن ذکر حجل است . (فهرست مخزن الادویه ). غبراء، کبک ماده . (از منتهی الارب ). حجلة. (یادداشت مؤلف ). پرنده ای از دسته ٔ ماکیانها است که به جهت استفاده از گوشت وی آن را شکار کنند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). پرنده ٔ معروف است و اعراب گوشت او رااز جمله طعامهای بسیار لذیذ شمارند و چون خواهند این مرغ را بگیرند از هر طرف او را بپرانند تا وقتی ازپرواز باز ماند و خسته شود با دست بگیرند. (قاموس کتاب مقدس ). پرنده ای است از راسته ٔ مرغان خانگی که قدی کوتاه و تنه ای خپله دارد، دمش کوتاه و سرش کوچک و بدون کاکل است، منقارش کوتاه و ضخیم و استخوان تارس (با مقایسه ٔ استخوان آدمی می توان گفت استخوان کف پا) در این حیوان نسبتاً بلند و بدون پر است . در حدود هشت گونه از این پرنده شناخته شده که همه در نقاط کوهستانی آسیا و اروپا می زیند. معمولاً این پرنده در اماکن بدون درخت و باصطلاح روباز زندگی می کند و روی شاخه ها نمی رود و اکثر یک زوج نر و ماده با هم می زیند و در تمام مدت جفتگیری و بعداز آن نر و ماده با هم بسر می برند و از دانه های گیاهی و حشرات و سبزیها و برگ درختان تغذیه می کنند. کبک نر و ماده به یک اندازه اند، لیکن رنگ نر زیباتر و روی سینه اش لکه ای قهوه یی دیده می شود. پای کبک پیر خاکستری و کله اش زرد است . کبک نر و ماده در بهار جفتگیری می نمایند، و در این مواقع قدقد مخصوصی می کنند. کبک ماده در اردیبهشت ماه در زمین، چاله ای با پا می کند و در آن روزی یک تخم نخودی رنگ میگذارد و بین ١٢ تا ١٨ تخم می نهد و پس از آن سه هفته روی تخمها می خوابد تا جوجه هایش از تخم درآیند. روزها را کبک در محلی ایمن می گذراند ولی صبح زود و غروب بجستجو و جمعآوری دانه و حشرات و تخم و جوانه ٔ علف می پردازد. این پرنده در اسارت تخم می کند ولی بر روی تخم نمی خوابد. بدین جهت برای تربیت و ازدیاد آن باید در منازل چمن تهیه کرد تا کبک در آن تخم بگذرد و بعداً تخم ها را جمعآوری و زیر مرغ کرچ بگذارند تا جوجه ٔ کبک بیرون آید. جوجه ٔ کبک سبزی و تخم مورچه و حشرات را میخورد. (فرهنگ فارسی معین ) : هزار کبک ندارد دل یکی شاهین هزار بنده ندارد دل خداوندی . شهید بلخی . چون لطیف آید بگاه نوبهار بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز. رودکی . خرامیدن کبک بینی به شخ تو گویی ز دیبا فکنده است نخ . ابوشکور. چو اندرهوا باز گسترد پر بترسد ز چنگال او کبک نر. فردوسی . خورشها ز کبک و تذرو سفید بسازید و آمد دل پر امید. فردوسی . کرده گلو پر زباد قمری سنجاب پوش کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش . منوچهری . کبک چون طالب علمی است و در این نیست شکی مسأله خواند تا بگذرد از شب سه یکی . منوچهری . گردن هر قمریی معدن جیمی ز مشک دیده ٔ هر کبککی مسکن میمی ز دم . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٦٠). چنان است دادش که ایمن به ناز بخسبد همی کبک بر چنگ باز. اسدی . چون نیابد بگه گرسنگی کبک و تذرو چکند گر نخورد شیر ز مردار کباب . ناصرخسرو. چون بناگاه فرود آمد از حجره ٔ شب همچو کبکی که خرامنده بود در کهسار. انوری . از نثار خون دل در راه او کرکس شب کبک منقار آمده ست . خاقانی . کبک مهرم کز قفس بیرون شوم هم قفس را آشیان خواهم گزید. خاقانی . با لب خونین چون کبک شدی و چو تذرو چشم خونین ز تو بر سان پدر باد پدر. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٥٥٧). پیش زلفت چو کبک خسته جگر زیر چنگال باز می غلطم . خاقانی . با غم هجر تو مرا تاب نماند و کی بود طاقت باز تیز پر کبک شکسته بال را. فلکی شروانی . «...باز با کبک ... انبازی می کنند». (سندبادنامه ص ٩). هر مگس را کی رسد پرواز کبک کی شود همراز سلطان هر گدا. مولوی . هیئت بازست بر کبک نجیب هر مگس را نیست زان هیئت نصیب . مولوی . کبکان کوهساری از بیم برف و باد پنهان شدند در شعب تیره غارها. شیبانی (از فرهنگ فارسی معین ). - تک کبک ؛ روش کبک . رفتن کبک : کلاغی تک کبک در گوش کرد تک خویشتن را فراموش کرد. نظامی (از امثال و حکم دهخدا). رجوع به روش کبک شود. - روش کبک ؛راه رفتن کبک . رفتار کبک : کلاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد راه رفتن خود را هم فراموش کرد.(امثال و حکم دهخدا). خاقانی آن کسان که طریق تو می روند زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست . خاقانی . - کبک بیابانی ؛ صاحب آنندراج آرد: لفظ تازه است که شیخ العارفین استفاده فرموده : اگر مرغ چمن سیر است و گر کبک بیابانی چرا از دست دل دیدی که فریادی نمیدارد... و البته فریاد کبک مشهورنیست بلکه خنده و قهقه ٔ او مشهور است . (از آنندراج ). و منظور صاحب آنندراج از کبکی که در بیابان زید نه در کوه، با در نظر گرفتن آنکه بیابان توسعاً بمعنی دشت و کوه است بنظر نادرست آید. شاید منظور از کبک بیابانی نوعی کبک باشد که امروزه به کبک مرغی یا کبک مرغزار مشهور است . - کبک کسی خواندن ؛ سخت شادان بودن به جهت کامیابی و کامکاری که او را دست داده است . (یادداشت مؤلف ). کبکش می خواند؛ سخت خوشحال است . (یادداشت مؤلف ). - امثال : مثل کبک سرش را زیر برف کرده است ؛ گمان کند که عیب های او را نبینند. گویند کبک سر زیر برف کند و چون در آن حال کسی را نبیند پنداردکه دیگران نیز او را نبینند. (امثال و حکم دهخدا).
کبک . [ ک َ ب َ ] (اِخ ) یکی از شاهزادگان ماوراءالنهر که در سال ٧١١ هَ . ق . در زمان پادشاهی الجایتو با برادرش یسوربر خراسان تاختن کرد و بعد از خرابی بسیار بازگشت . الجایتو سلطان ابوسعید را به پادشاهی خراسان فرستاد.یسور میل ایران کرد و به مطاوعت درآمد و کبک بدین سبب به جنگ برادر آمد اما منهزم شد. رجوع به تاریخ گزیده چ لندن چ ادوارد براون ص ٥٧٧ و ٥٩٨ و ٥٩٩ شود.