کبود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کبود. [ ک َ ] (اِخ ) قریه ای است، بین آن و سمرقند چهار فرسنگ است . (معجم البلدان ).
کبود. [ ک َ ] (ص ) رنگی است معروف که آسمان بدان رنگ است . (برهان ). نیلگون . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نیلی . لاجوردی . هر چیز که به رنگ نیل باشد. (ناظم الاطباء). ازرق . زاغ . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). نیلوفری . کاس . زرقاء. (یادداشت مؤلف ). اَمْلَح . (منتهی الارب ) : همه جامه کرده کبود و سیاه همه خاک بر سر بجای کلاه . فردوسی . همه هر چه در چین ورا بنده بود بپوشیدشان جامه های کبود. فردوسی . همه رخ کبود و همه جامه چاک بسر برفشانده برین سوک خاک . فردوسی . لعل کردند به یک سیکی لبهای کبود شاد کردند به یک مجلس دلهای دژم . فرخی . چو غوطه خورده در آب کبود مرغ سپید ز چشم و دیده نهان شد در آسمان کوکب . فرخی . برگ بنفشه چون بن ناخن شده کبود در دست شیرخواره به سرمای زمهریر. منوچهری . چو بیند جامه های سخت نیکو بگوید هر یکی را چند آهو که زرد است این سزای نابکاران کبود است این سزای سوکواران . (ویس و رامین ). خزان سترد ز بستان هر آن نگار که بود هوا خشن شد و کهسار زرد و آب کبود. قطران (از آنندراج ). نه جامه کبود و نه موی دراز نه اندرسجاده نه اندر وطاست . ناصرخسرو. بسا دیبا که یابی سرخ و زردش کبود و ازرق آیددر نوردش . نظامی . آتش که ظلم داردمی میرد و کفن نه دود سیه حنوطش خاک کبود بستر. خاقانی . قبله ٔ تخت سفید تیغ کبودش بس است خال رخ سلطنت چتر سیاهش سزد. خاقانی . ور نبودی او کبود از تعزیت کی فسردی همچو یخ این ناحیت . مولوی . قاری از چرخ بجز دلق کبودت نرسید از که مینالی و فریاد چرا می داری . نظام قاری . - پرده ٔ کبود ؛ خیمه ٔ کبود. چرخ کبود. آسمان : راز ایزد زیر این پرده ٔ کبودست ای پسر کی تواند پرده ٔ راز خدایی را درید. ناصرخسرو. - جامه ٔ کبود ؛ جامه ٔ سوک . جامه ٔ تیره که در سوکواری به تن کنند : همه هر چه در چین و را بنده بود بپوشیدشان جامه های کبود. فردوسی - جامه ٔ کبود پوشیدن ؛ لباس سیاه بر تن کردن . (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ عزاداری کردن . عزا گرفتن . (فرهنگ فارسی معین ) : حسن ظنی بر دل ایشان گشود که نپوشند از غمی جامه ٔ کبود. (مثنوی نیکلسن دفتر ٣، ص ١٠٨). - چرخ کبود ؛ سپهر کبود. پرده ٔ کبود. خیمه ٔ کبود. کنایه از آسمان است : چو نستور و چون شهریار و فرود چو مردانشه آن تاج و چرخ کبود. فردوسی . ز یاقوت سرخ است چرخ کبود نه از آب و باد و نه از گرد و دود. فردوسی . از ایوان گشتاسب باید که دود زبانه برآرد به چرخ کبود. فردوسی . زیان دل و سود آنگه نمود که شد آزموده ز چرخ کبود. فردوسی . شهنشاه اکبر که چرخ کبود کند روز و شب بنده وارش سجود. اثیر اخسیکتی . - حصار کبود ؛ کبود حصار. کنایه از آسمان است : بقا حصار تنش باد کاین حصار کبود ز سایه ٔ سر کلکش حصار می سازد. خاقانی . - خز کبود ؛ خز که رنگ کبود دارد : کبک پوشیده به تن پیرهن خز کبود کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا. منوچهری . - خیمه ٔ کبود ؛ خیمه و سراپرده ٔ نیلی . چرخ کبود. سپهر کبود. پرده ٔ کبود. کنایه از آسمان است : گر راه بردمی سوی این خیمه ٔ کبود آنگه نشستمی که طنابش گسستمی . خاقانی . این شیشه گردنان که از این خیمه ٔ کبود بینام چون قرابه به گردن طنابشان . خاقانی . - دولاب کبود ؛ کنایه از آسمان است : وین بلند و بی قرار و صعب دولاب کبود گرد این گوی سیه تا کی همی خواهد دوید. ناصرخسرو. - دیبای کبود ؛ دیبای خاکستری رنگ . جامه ٔ ابریشمین و حریر برنگ کبود : آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١). - سپهر کبود ؛ چرخ کبود. کنایه از آسمان است : نموده خون عدو بر کشیده خنجر او بگونه ٔ شفق سرخ بر سپهر کبود. مسعودسعد. - قبه ٔ کبود ؛ سپهر کبود. چرخ کبود. خیمه ٔ کبود. کنایه از آسمان است : ز اهل جنس در این قبه ٔ کبود که بود که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود. ناصرخسرو. - کبود داشتن ؛ لباس کبود و جامه ٔ عزا پوشیدن : خاقانیا به سوک پسر داشتی کبود بر سوک شاه شرع سیه پوش بردوام . خاقانی . - کبود کیمخت ؛ ساغری کبود. چرم تیره رنگ : ز آسمان کان کبود کیمختی است تیغ برانش را قراب رساد. ؟ - کبودی کبود ؛ کبود تیره رنگ . (ناظم الاطباء). کبودی بسیار کبود. (یادداشت مؤلف ). - گل کبود ؛ گل آب گون . نیلوفر. (یادداشت مؤلف ) : چو سیر گشت سر نرگس غنوده ز خواب گل کبود فروخفت زیر پرده ٔآب . فرخی . گل کبود که برتافت آفتاب بر آن ز چشم دیده نهان گشت در بن پایاب . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی، از یادداشت مؤلف ). ◄ تیره . تار. سیاه . (یادداشت مؤلف ) : ز بانگ کمانهای چرخ و ز دود شده روی خورشید تابان کبود. فردوسی . چو آگاهی آمد به نزد فرود که شد روی خورشید تابان کبود. فردوسی . پیش چشمت داشتی شیشه ٔ کبود زان سبب عالم کبودت می نمود. مولوی . زمین آسمان شد ز گرد کبود چو انجم در آن برق شمشیر و خود. سعدی . - کبود ماندن کاری ؛ تاریک و غیر روشن ماندن آن . مجازاً، مبهم ماندن آن . کشف و آشکار و واضح نشدن آن : حرص کارت را بیاراییده بود حرص رفت و ماند کار تو کبود. مولوی . ◄ رنگی از رنگهای اسب . اسب خاکستری . (یادداشت مؤلف ). رجوع به کبوده شود. ◄ زیوری از زیورهای اسب . (یادداشت مؤلف ). ◄ رنگی از رنگهای خر. (یادداشت مؤلف ). ◄ (اِخ ) نام کوهی . (ناظم الاطباء) (از برهان ). گفته اند نام کوهی است . (آنندراج ).
کبود. [ ] (اِخ ) شهری کوچک از (ولایت ارمن ) و حقوق دیوانیش چهار هزار و سیصد دینار است . (نزهةالقلوب چ اروپا مقاله ٔ سوم ص ١٠١).