کامگاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامگاری . (حامص مرکب ) کامیابی . کامروایی . غلبه . پیروزی . خوشبختی . شوکت . پیشرفت . مقابل ناکامی . رجوع به کامگار شود : در کامگاری به گنج اندر است ره گنج جستن به رنج اندر است . ابوشکور. ز پیروزی چین چو سر برفراخت همه کامگاری زیزدان شناخت . فردوسی . کنیزک که او را رهانیده بود بدان کامگاری رسانیده بود. فردوسی . سپه بر هم افتاد و چندی بمرد همان بخت بد کامگاری ببرد. فردوسی . چه بر کام دل کامگاری بود چه بر آرزو تن بخواری بود. فردوسی . عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقی قرین کامگاری باش ویار دولت برنا. فرخی . چو تو کامگاری نیاورد گردون ندیده ست گیتی چو تو بردباری ور از کینه دل را به جوش اندر آری کجا بردباری کند کامگاری . عنصری (دیوان خطی ). بنگر که پس از نیستی چگونه با جاه شدستی و کامگاری . ناصرخسرو. اسباب کامگاری و کامرانی مهیا شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٨). ایشان مرا تجارب کردند بی محابا دیدند قدرت من، دیدند کامگاری . منوچهری . سلطان عرب به کامگاری قارون عجم به مالداری . نظامی . ای مهر نگین تاجداری خاتون سرای کامگاری . نظامی . نه باغ و نه بزم شهریاری نه رود، نه می، نه کامگاری . نظامی . و هر گاه که این دو طرف بواجبی رعایت یافت کمال کامگاری حاصل آید. (کلیله و دمنه ). و عنان کامگاری و زمام جهانداری به عدل و رحمت ملکانه سپرده . (کلیله و دمنه ). ◄ عیش و عشرت و ناز و تنعم : همه ساله نباشد کامگاری گهی باشد عزیزی، گاه خواری . نظامی . ◄ پیروزی . غلبه . فایق آمدن : پناهنده را یاد کرد از نخست نیت کرد بر کامگاری درست . نظامی .