کامگار شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامگار شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پیروزی یافتن .به مقصود و آرزو رسیدن . نایل آمدن . کامیاب و مقضی المرام گشتن . غلبه یافتن . چیره شدن بر کسی : بر آن لشکر آنگه شود کامگار که بگشایداز بند اسفندیار. فردوسی . شوی بر تن خویش بر کامگار دلت شاد گردد چو خرم بهار. فردوسی . فریدون چو شد بر جهان کامگار ندانست جز خویشتن شهریار. فردوسی . ببخشد گنه چون شود کامگار نباشد سرش تیز و نابردبار. فردوسی . رنج نادیده کامگار شدند هر یکی بر یکی به نیک اختر. فرخی . چو بر دشمنان شاه شد کامگار شد از فرخی کار اوچون نگار. نظامی (از آنندراج ). فرق ترا درخورد، افسر سلطانیت گرچه بدین مرتبه، غیر تو شد کامگار. خاقانی . و رجوع به کامگار وکامگار گشتن شود.