کامو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامو. (اِخ ) دهی است از دهستان جوشقان بخش مسیمه ٔشهرستان کاشان . واقع در ٢٦ هزارگزی شمال خاور مسیمه . ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و ١٩٠٠ تن سکنه دارد از ٢٩ رشته قنات با مزارع و در بهار از رودخانه کپرکن مشروب میشود. محصول آن عبارت است از: غلات، لبنیات، میوه جات . اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند و عده ای نیز به کارگری به طهران میروند. از صنایع دستی زنان چادرشب و کرباس بافی است . یک دبستان و شش باب دکان و یک راه فرعی به مسیمه دارد. چندین مزرعه جزو این آبادی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).
کامو. (اِ) نوعی کرک است که در ترکی کامی گویند. (شعوری ج ٢ ص ٢٥٦) : درخور ریش سفیدست چو شیخان کامو وان سیه بره سیه ریش بخاطر میدار. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٢). یکی دو اند بکامو که زود بشتابی چه گر بشانه کنی مو چه گر کلت بر سر. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٨). پیش بعضی خارپشت و قاقم است درنظر یکسان و کامو و بره . نظام قاری (دیوان البسه ص ٢٥). بکامو یقه ٔ قاقم چنانست که دوزی وصله بر کاسر ز کتان . نظام قاری (دیوان البسه ص ١٢٠). ◄ قسم مخصوصی از چرم . (ناظم الاطباء).