کامه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامه . [ م ِه ْ ] (ع ص ) خودرأی و سرگشته . (منتهی الارب ). خودرأی و سرگشته که نمیداند کجا میرود. (ناظم الاطباء).
کامه . [ م َ / م ِ ] (اِ) کام و مراد و خواهش و مطلب و مقصد باشد. (برهان ) (غیاث ) (فرهنگ نظام ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) : کسی کآورد رازدل را پدید ز گیتی به کامه نخواهد رسید. ابوشکور بلخی . اگر ز آمدن دم زنی یک زمان برآید همه کامه ٔ بدگمان . فردوسی . بدو گفت گرسیوز این خواب شاه نباشد بجز کامه ٔ نیکخواه . فردوسی . بدو گفت رستم که با فر شاه برآمد همه کامه ٔ نیکخواه . فردوسی . که ازتف آن کوه آتش پرست همه ٔ کامه ٔ دشمنان کرد پست . فردوسی . شد این تخمه ویران و ایران همان برآمد همه کامه ٔ بدگمان . فردوسی . سپاهی ز توران بهم برشکست همه کامه ٔ دشمنان کرد پست برآمدبه هر گوشه ای نام او روا شد به هر کامه ای کام او. فردوسی . ایزد از روزگار دولت تو دور داراد کامه ٔ بدخواه . ابوالفرج رونی . ز پیش بودم بیم و امید دشمن و دوست برنج دوستم اکنون و کامه ٔ دشمن . مسعودسعد. کامه ٔ دل گرچه ز جان خوشتر است عاقبت اندیشی از آن خوشتر است . نظامی گنجوی (حاشیه ٔ برهان از فرهنگ نظام ). باد جهانت بکام کز ظفر تو کامه ٔ صد جان مستهام برآمد. خاقانی . به کامه ٔ دل دشمن نشیند آن مغرور که بشنود سخن دشمنان دوست نمای . سعدی . ز چشم دوست فتادم بکامه ٔ دل دشمن احبتی هجرونی کما تشاء عداتی . سعدی . - به کامه ٔ دشمن شدن ؛ به کام او گشتن . مطابق خواست دشمن شدن : در جهان دوستکام بادی تو که شدم من بکامه ٔ دشمن . مسعودسعد. - به کامه ٔ دشمن کردن ؛ بر طبق قرار و خواست او کردن : جهد آن کن که مر مرا نکنی پیش صاحب بکامه ٔ دشمن . فرخی . - به کامه رسیدن ؛ کامیاب شدن . به آرزو رسیدن . نایل شدن به امانی : کسی کآوَرَد راز دل را پدید ز گیتی به کامه نخواهد رسید. ابوشکور. - خودکامگی ؛ استبداد. بلهوسی . خویش کامی : جهان کام و ناکام خواهی سپرد بخودکامگی پی چه بایدفشرد. نظامی . رجوع به خودکام و خودکامه و خویش کامی و خودکامی شود. - خودکامه ؛ خودرأی . بکام برآمده و خودسر. (برهان ). خودپرست و خودپسند. (فرهنگ نظام ). بلکامه . آنکه هرچه کند به میل خود کند و رجوع به خودکامه شود : بماند از پی پاسخ نامه را بکشت آتش مرد خودکامه را. فردوسی . بدو داد پس نامور نامه را پیام جهانجوی خودکامه را. فردوسی . چو کاووس خودکامه اندرجهان ندیدم کسی از کهان و مهان . فردوسی . چو برخوانم این پاسخ نامه را ببیند دل مرد خودکامه را. فردوسی . وز آن پس چو برخواند آن نامه را سخنهای خاقان خودکامه را. فردوسی . نهادند بر پشت آن نامه بر که نزد سیاوش خودکامه بر. فردوسی . درین چارسو هیچ هنگامه نیست که کیسه بر مرد خودکامه نیست . نظامی . سزا خود ز شه همچنین نامه بود نه با کام و بایست خودکامه بود . فردوسی . تو خودکامه ای، گر ندانی شمار برو چار صدبار بشمر هزار. فردوسی . به هر پادشاهی و خودکامه ای نبشتند بر پهلوی نامه ای . فردوسی . چو ماهوی بدبخت خودکامه شد از او نزد بیژن یکی نامه شد. فردوسی . - شادکامه ؛ هنگامه . همهمه و غوغا . (ناظم الاطباء). - شادکامه کردن ؛ خشنود شدن از رنج و آزار دیگری . (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از علف خودروی هم هست . (برهان ). و رجوع به خودکامه شود. ◄ نوعی ریحان خوشبو که در خوزستان زیاد میروید. (شعوری ج ٢ ورق ٢٥٩). و رجوع به کامخ شود. و به این معنی جز شعوری در جای دیگر نیامده است . ◄ نانخورشی است مشهور که بیشتر مردم صفاهان سازند و خورند. (برهان ) (آنندراج ). ◄ طعامی است که به زبان عربی کامخ میگویند و بعضی گویند کامخ معرب کامه است . (برهان ) : این مرد...آچارها و کامه ها نیکو ساختی، امیر وی را بنواخت و گفت از گوسفندان خاص پدرم وی بسیار داشت . (تاریخ بیهقی ).ترا از ترشیها و لبنیات نهی کردم، تو زیره بای خوری و از کامه و انبجات پرهیز نکنی معالجت موافق نیفتد. (چهارمقاله چ معین ص ١٣١). ◄ ریچال که مربای دوشابی میباشد. (از برهان ) (آنندراج ). ◄ آبکامه و نانخورشی است که از شیر و ماست و تخم سپندان و خمیر خشک و سرکه سازند و به تازی کامخ گویند. (ناظم الاطباء). ریچالی است که با طعام خورند و آن چنان باشد که اسپند تازه در شیر کنند تا بسته گردد و ترش شود و به عربی کامخ گویند. (فرهنگ سروری ). ریچاری باشد که نوعی از آن را بتکوب و [ پتکوب ] سازند و نوعی دیگر را که بهتر باشد نان خورش کنند و در عسکر مکرم که لشکر نیز خوانند از ولایت خوزستان بغایت نیکو سازند و نام آن کامه ٔ لشکر باشد و آنجا چیله گویند. (صحاح الفرس ). ◄ شیر و دوغ درهم جوشانیده . (برهان ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). ◄ خامه . نوعی روغن که روی شیر ایستد چون شبی بر او بگذرد. (یادداشت مؤلف ) : ریچاله گری پیش گرفتی تو همانا بخیره (؟) در شیر بری کامه برآری . ابوالعلاء ششتری . ◄ مرجان را نیز گویند و آن در قعر دریا میروید و ریسمانها برآن بندند و کشند تا برآید، سبزرنگ است و چون باد بر او میخورد و آفتاب میتابد سرخ میگردد و در داروهای چشم بکار برند قوت بصر دهد. (برهان ) (فرهنگ نظام ) (آنندراج ) (الفاظالادویه ) (فهرست مخزن الادویه ) : بیراهن لؤلؤی برنگ کامه وان کفش دریده و سر بر لامه . مرواریدی (از فرهنگ اسدی ). ◄ آچار. (ناظم الاطباء). ◄ لجام اسب . (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ کام . عشق . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به کام شود.