کامروا گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامروا گشتن . [ رَ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) کامروا شدن .برخوردار شدن . متمتع گشتن . بهره یافتن : من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند. حافظ. رجوع به کامروا و کامروا شدن شود. - کامروا گشتن بر کاری ؛ غلبه یافتن . پیروز گشتن . چیره شدن : هر که او خدمت فرخنده ٔ او پیشه گرفت بر جهان کامروا گردد و فرمانفرمای . فرخی . ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست از همه ترکان چون ترک من امروز کجاست . فرخی .