کامران شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامران شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کامروا گشتن . به آرزو رسیدن . پیروز شدن : هر آنکس که شد کامران در جهان پرستش کنندش کهان و مهان . فردوسی . که با او به ایران برآویختی چو او کامران شد تو بگریختی . فردوسی . نگاه کن که در این خیمه ٔ چهار ستون چو خسروان ز چه معنی تو کامران شده ای . ناصرخسرو. بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال مهلت بیابد از اجل و کامران شود. سعدی . یک چند اگر مدیح شوی کامران شوی صاحب هنر که مال ندارد تغابن است . سعدی (صاحبیه ). شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای همت خود کامران شدم . حافظ.