کامران بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامران بودن . [ دَ ] (مص مرکب ) کامروا و موفق بودن . پیروز و غالب بودن : که من بودم اندر جهان کامران مرا بود شمشیر و گرز گران . فردوسی . کامران باش و شادمانه بزی دشمنانت اسیر گرم و حزن . فرخی . تو کامران باش و دشمن تو سرگشته و مستمند و بدکام . فرخی . جاودان بادی بعالم پادشاه و کامران خاک حلم و باد شوکت آب لطف و ناز تاب . سوزنی . که دایم شهریارا کامران باش بصاحب دولتی صاحبقران باش . نظامی . جهان را تا ابد شاه جهان باد بر آنچ امید دارد کامران باد. نظامی . ملک بوالمظفر که خواهد فلک که مانند او کامران باشدی . مسعودسعد. - کامران حسن بودن ؛ بهره مند بودن از زیبایی . از زیبایی خود بهره بردن : تو کامران حسنی چونین قیاس میکن آن کو اسیر هجر است آسان چگونه باشد. خاقانی .