کامجوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کامجوی . (نف مرکب ) کامران . (آنندراج ). کامروا. کامیاب . برمراد و آرزو رسیده . طالب آمال و امانی : اگر دادده باشی ای نامجوی شوی بر همه آرزو کامجوی . فردوسی . امیران کامران، دلیران کامجوی هزبران تیزچنگ، سواران کامکار. فرخی . شاد بادی بر هواها کامران و کامگار شاه باشی بر زمانه کامجوی و کامران . فرخی . گرت غم نماید تو شو کامجوی می آتش کن و غم بسوزان بر اوی . اسدی . کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را. سعدی . رجوع به کامجو شود.