کام یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کام یافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) در چیزی، توفیق یافتن در آن چیز. غلبه . پیروزی . (از آنندراج ). برخوردار شدن . به مراد رسیدن . بدست آوردن مطلوب . به آرزو رسیدن : جهان بر شبه داود است و من چون اوریا گشتم جهانا یافتی کامت کنون زین بیش مخریشم . خسروانی . گرگان را اندر عجم دیواری گرد آن کرده بودند از خشت پخته و اثر آن بجای است و حصاری ساخته و استوار است از بیم ترکان و دیواری بود سخت بلند و از یک سوی تا لب دریای خوارزم برده بودند و ازآن سوی محکم کرده و این از بهر آن کرده بودند که چون ترک به حرب ایشان آمدی از سوی خوارزم بر ایشان گام نیافتی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). جهاندار [ افراسیاب ] چون بخت برگشته دید دلیران توران همه کشته دید بیفکند شمشیر هندی ز دست یکی اسب آسوده را برنشست خود و سرکشان سوی توران شتافت کز ایرانیان کام کینه نیافت . فردوسی . نجستم بدین من مگر نام خویش بمانم بیابم مگر کام خویش . فردوسی . کنون یافتم هر چه جستم ز کام بباید بسیجید کآمد خرام . فردوسی . هر کجا باشی تو کام خویشتن یابی مدام هر کجا گوران بود آنجا بود آب و گیا. قطران . به جاه بی اثر او کسی نیابد راه ز بخت جز به در او کسی نیابدکام . عنصری . نیابد مرد جاهل در جهان کام ندارد بو و لذت میوه ٔ خام . ناصرخسرو. کام خود از بخت خود نیابد هرگز هرکه ز خلق جهان نجوید کامت . مسعودسعد. کس از بیدولتی کامی نیابد به از دولت فلک نامی نیابد. نظامی . نایافتن کام دلت کام دل تست بس شکر کن از عشق که کامت نرسانید. خاقانی . عقل را پرسیدم اندر عهد تو هیچ دشمن کام یابد گفت این . سعدی . نه گیتی پس از جنبش، آرام یافت نه سعدی سفر کرد، تا کام یافت ؟ سعدی . زبان در کام کام از نام او یافت نم از سرچشمه ٔ انعام او یافت . جامی . - کام دل یافتن ؛ مقضی المراد شدن . نایل به امانی و آرزوها شدن : اگر چه کام دل خویش دیرتر یابی چو یافته بود آن کام پایدار بود. قطران . - کام یافته ؛ به مرادرسیده . مظفر : صدر وزارت آنچه همی جسته بود یافت ای صدر کام یافته منت بسی پذیر. فرخی .