کام گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کام گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب )... در چیزی ؛ نایل شدن به آن چیز. (از آنندراج ). به وصال معشوقه رسیدن . (یادداشت مؤلف ). کام برگرفتن . مراد بدست آوردن . به آرزو رسیدن . به وصال رسیدن : کام از او کس نگرفته ست مگر باد بهار که بر آن زلف و بناگوش و جبین میگذرد. سعدی . چون خضر کام دل ز حیات ابد گرفت هر کس که تن نداد به اظهار زندگی . ملاطاهر غنی (از آنندراج ). - کام برگرفتن ؛ به مراد رسیدن . کامیاب شدن . کام ستدن . کام راندن . کام یافتن . کام بردن . به آرزو رسیدن . تمتع برداشتن : چو کام از گوی و چوگان برگرفتند طوافی گرد میدان در گرفتند. نظامی . گر همه زر جعفری دارد مرد بی توشه برنگیرد کام . سعدی . تو گوئی در همه عمرم میسر گردد این دولت که کام از عمر برگیرم و گر خود یک زمانستی . سعدی . - ◄ ارضاء کردن شهوت : یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما هم چنان لب بر لبی نابرگرفته کام را. سعدی . برگرفت از لبش به زور و به زر همه کامی که میتوان برداشت . اوحدی . - ◄ کام کودک پس از تولد برداشتن . رجوع به کام برداشتن در این لغت نامه و آنندراج شود : بزهرت دایه کامم برگرفته ست بشهد دیگرانم رغبتی نیست . ظهوری (از آنندراج ).