کارزاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارزاری . (ص نسبی ) منسوب به کارزار. راجع بجنگ . ◄ جنگی . جنگجو. معارک (اعم از انسان یا حیوان ) : پس هزار سوار بگزید (سلیمان ) هر کدام مبارزتر و دلیرتر و کارزاری تر بود گفت شما بیائید تا با من برویم، ایشان اجابت کردند و برفتند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). همان کارزاری سواران جنگ بتن همچو پیل و بزور نهنگ . فردوسی . بجائی که پرخاش جوید پلنگ سگ کارزاری چه سنجد بجنگ . فردوسی . چنین داد پاسخ که درّنده شیر نیارد سگ کارزاری بزیر. فردوسی . تهمتن کارزاری کو بنیزه کند سوراخ در گوش تهمتن . منوچهری . فرمود [ یعقوب لیث ] تا گاوان بیاوردند کارزاری و اندرافکندند بسرای قصر اندر. چون سر محکم بیکدیگر فشردند... (تاریخ سیستان ). صد مرد گزید کارزاری پرنده چو مرغ در سواری . نظامی . چهل پنجه هزاران مرد کاری گزین کرد از یلان کارزاری . نظامی .