کارآگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کارآگه . [ گ َه ْ ] (ص مرکب ) (مخفف کارآگاه ) باخبر. مطلع. صاحب خبر. خبردار. کارآگاه . کارآگهان جمع کارآگه است که دانایان و اصحاب فراست و اهل تجربه و منجمان باشند چه منجم را نیز کارآگه می گویند : ملک فرمود خواندن موبدان را همان کارآگهان و بخردان را. نظامی . حذر کارِ مردان کارآگه است یزک سدّ رویین لشکرگه است . سعدی (بوستان ). ◄ منهی . مخبر. مفتش . جاسوس . خبرآور. ج، کارآگهان : ز کارآگهان آگهی یافتم بدین آگهی تیز بشتافتم . فردوسی . ز هر سو فرستاد کارآگهان بدان تا نماند سخن در نهان . فردوسی . چو موبد سوی خانه شد در زمان ز کارآگهان رفت مردی دمان شنیده یکایک به هرمز بگفت دل شاه با رأی بد گشت جفت . فردوسی . همان زیرکان را که کارآگهند بیاور اگر صد و گر پنجهند. نظامی . ◄ سفیر. پیک . و رجوع به کارآگاه شود.