چهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهر. [ چ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چهاربخش هرسین شهرستان کرمانشاهان . در ١٨هزارگزی باختر هرسین و هزارگزی باختر راه شوسه ٔ هرسین به کرمانشاه واقع است، ٦٢٨ تن سکنه دارد. از چشمه ٔ مهم آبیاری میشود. محصولش غلات، ذرت، چغندرقند و انواع میوه است . شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی ج ٥). از بیستون که به کرمانشاهان میروند در طرف چپ راه قریه ای است موسوم به چهر در پشت تپه و دهکده ٔ بل وردی واقع است و متعلق به اولاد میرزاسلیمان خان است . (مرآت البلدان ج ٤ ص ٣٠٠).
چهر. [ چ ِ ] (اِ) چهره . (از شرفنامه ٔمنیری ). صورت (دهار). روی را گویند که به عربی وجه خوانند. (برهان ) (آنندراج ). دورخ . دو رخسار. رخ . رخسار. رخساره . رو. روی . سیما. صورت . طلعت . عارض . عذار.قدام . لقاء. منظر. منظره . وجه . (یادداشت مؤلف ). این کلمه در اوستائی چیتهر بوده است و در فارسی چهر گردیده . (فرهنگ ایران باستان پورداود ص ٣) : دانش او نه خوب و چهرش خوب زشت کردار و خوب دیدار است . رودکی . به دل گفت گیو این بجز شاه نیست چنین چهر جز درخور گاه نیست . فردوسی . بنزد من آرید با خویشتن که جوید همی چهر وی چشم من . فردوسی . کنیزک بخندید و آمد دوان به بانو بگفت ای مه بانوان جوانی دژم رهزده بر در است که گوئی به چهر از تو نیکوتر است . اسدی . همه چهر جم داشتند آشکار به دیبا و دیوارها برنگار. اسدی (گرشاسب نامه ). وین چهرهای خوب که در نورش خورشید بی نوا شود و مضطر. ناصرخسرو. به چهر آفتابی به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی . سعدی (بوستان ). گاه کلمه ٔ چهر در این معنی به کلمات دیگر پیوندد و گاه کلمات دیگر به چهر بپیوندد و بکار رود. ♦ آرزوی چهر کسی داشتن ؛ خواهان دیدار او بودن : که ما را دل و جان پر از مهر اوست همه آرزو دیدن چهر اوست . فردوسی . ♦ آزادچهر ؛ دارای چهره ٔ آزادگان . که چهره ٔ مردم آزاده دارد : که مردی عزیزی و آزادچهر به فرخندگی در تو دیده سپهر. نظامی . ♦ آژنگ چهر ؛ که چهره ٔ پرچین و شکن دارد. ۩ پیر و فرسوده . ۩ کنایه است از خشمگین و غضبناک . ♦ اندیشه ٔ چهر کسی را داشتن ؛ خیال کسی رادر سر پروردن . به یاد کسی بودن . آرزوی دیدار کسی راداشتن : دل و جان و هوشم پر از مهر اوست شب و روزم اندیشه ٔ چهر اوست . فردوسی . ♦ با چشم چهر کسی را جستن ؛ چشم به راه او داشتن . سخت مشتاق دیدار او بودن : بنزد من آرید با خویشتن که جوید همی چهر وی چشم من . فردوسی . ♦ به چهر دگرگونه گشتن با... ؛ بظاهر تغییر کردن با... : نداند کسی راز گردان سپهر دگرگونه گشته است با ما به چهر. فردوسی . ♦ به چهر کسی خیره شدن ؛ بر روی کسی چهارچشم نگریستن . کسی را با کنجکاوی نگاه کردن . با شگفتی در روی کسی دیدن . مشتاقانه به چهره ٔ کسی نگریستن : چو شیروی رخسار شیرین بدید روانش نهانی ز تن برپرید. چنان خیره شد اندر آن چهر اوی که شد دلش آکنده از مهر اوی . فردوسی . ♦ به چهر کسی یا چیزی سبک نگریستن ؛ شتابزده به کسی یا چیزی نگاه کردن . زود او را از زیر چشم گذراندن : ز بس کز جهان آفرین کرد یاد ببخشود و دیده بدو [ بفریدون ] بازداد فریدون چو روشن جهان را بدید به چهر وی اندر سبک بنگرید. فردوسی . ۩ به کسی یا چیزی سرسری نگاه کردن . مجازاً بدو اهمیت ندادن . به چیزی نشمردن او را. به چیزی نگرفتن او را. در شمار نیاوردن کسی یا چیزی را. ♦ بیدارچهر ؛ که چهره ٔ هوشیار دارد. که هشیاری و فراست از چهره اش خوانده شود. ♦ پریچهر ؛ پری روی . که چهره ٔ فرشتگان دارد. خوب روی . زیباروی . ♦ پسندیده چهر ؛ نیکوچهر. نکوچهر.نیکوصورت . نیکوروی . آنکه روی پسندیده و زیبا دارد : که بینم پسندیده چهر ترا بزرگی و مردی و مهر ترا. فردوسی . ♦ پوشیده چهر ؛ بسته روی . آنکه چهره در نقاب دارد. ۩ محجوب . باحیا. ♦ تاریک چهر ؛ سیاهروی . سیه روی . و چون صورت ظاهر را گواه حقیقت باطن گیرند و گویند از کوزه همان ترابد که در اوست مجازاً به معنی بدمنش . بدخوی و بداندیش و سیاه دل است : شبی سخت بی مهر و تاریک چهر به تاریکی اندر که دیده ست مهر. نظامی . قلم درکش دیو تاریک چهر. نظامی . ♦ تازه چهر ماندن ؛ تازه رو ماندن . ۩ مجازاً جوان ماندن . شکسته نشدن . پیر و شکسته نشدن : گر از بخشش کردگار سپهر مرا زندگی ماند و تازه چهر بمانم به گیتی یکی داستان از این نامه ٔ نامور باستان . فردوسی . ♦ توشه ٔ جان کسی از چهر کسی بودن ؛ جانش به جان او بستگی داشتن . از چهر کسی مایه ٔ زندگی گرفتن : مرا دل سراسر پر از مهر تست همه توشه ٔ جانم از چهر تست . فردوسی . ♦ تیره چهر ؛ سیاه . تار. سخت تاریک : بسی سرخ یاقوت بد کش بها ندانست کس پایه و منتها که روشن شدی زو شب تیره چهر چو ناهید رخشان بدی بر سپهر. فردوسی . ۩ مجازاً به معنی سیاه بخت . ♦ چشم بر چهر کسی نهادن ؛ متوجه کسی بودن . در چهره ٔ کسی نگاه کردن . دیده بر روی کسی دوختن : نهاده همه چشم برچهر شاه بدان تا چه گوید ز کار سپاه . فردوسی . ♦ چهر به کسی نمودن ؛ چهره به کسی گشادن . رخساره به کسی نشان دادن . ۩ مجازاً کسی را مورد توجه قرار دادن . به کسی مهر و محبت ورزیدن . کسی را مورد تفقد و مهربانی قرار دادن . ♦ چهر پر از آب بودن ؛ رویی از اشک تر داشتن . چهره از اشک پوشیده داشتن . گریان و اشک ریزان بودن : همه روی پوشیدگان را به مهر پر از خون دلست و پر از آب چهر. فردوسی . ♦ چهر پر از خنده آوردن ؛ خندان روی بودن . بشاش بودن . چهره ٔ باز و خندان داشتن : پدروار پیش تومهر آورم همیشه پر از خنده چهر آورم . فردوسی . ♦ چهر خود در آب دیدن ؛ به خود نگریستن . خود دیدن و به خویشتن توجه کردن . خویشتن خویش را معاینه دیدن : فزودن به فرزند بر مهر خویش چو در آب دیدن بود چهر خویش . فردوسی . ♦ چهر رخشان شدن ؛ افروخته رخسار شدن . شکفته رخسار گشتن : چو بهرام باد آنکه با مهر تو نخواهد که رخشان شود چهر تو. فردوسی . ♦ چهر سیه کردن ؛ ماتم زده و سوگوار شدن : همی گرید ابر از دریغت به مهر سلب هم به مهرت سیه کرد چهر. اسدی (گرشاسب نامه ). ♦ چهر کسی به مردم ماندن ؛ شبیه آدمیان بودن . به رخسار همچون آدمی بودن . صورت آدمی داشتن : به مردم نماند همی چهر اوی به گیتی نجوید کسی مهر اوی . فردوسی . ♦ چهر گواه بر چیزی بودن ؛ گواهی دادن صورت ظاهر از حال باطن . گواه بودن ظاهر آدمی به باطن وی . اثر گذاشتن خوی آدمی در چهره ٔ وی . بهم پیوستن ظاهر و باطن : گر او را ببخشد ز مهرش سزاست که بر مهر او چهر او بر گواست . فردوسی . ♦ چهر مهرافزا ؛ روئی که مایه ٔ فزونی محبت گردد. صورت که به سبب زیبائی عشق را بیفزاید. رویی که بر مهر و عشق بیفزاید : راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت می نیاید چهر مهرافزای تو. سعدی . ♦ خریدار چهر کسی بودن ؛ طالب او بودن . عاشق بر روی کسی بودن . کسی را دوست داشتن . به کسی عشق و علاقه داشتن : خریدار دیدار و چهر ترا همان خوب گفتار و مهر ترا. فردوسی . ♦ خوب چهر ؛ خوب روی . زیباروی .خوش سیما. آنکه روی زیبا دارد. خوش سیما. مه طلعت . پری دیدار : شگفتی بر او برفکندند مهر بماندند خیره بدان خوب چهر. فردوسی . نمودند کآن رومی خوب چهر چه بد دید از آن زنگی سردمهر. نظامی . جوانمرد چون دید کآن خوب چهر ملکزاده را جوید از بهر مهر. نظامی . ♦ خورشیدچهر ؛ که رویی چون خورشید تابان دارد : بدو گفت کای شاه خورشیدچهر تو موسیل را چون نپرسی به مهر. فردوسی . ♦ در چهر کسی نگاه کردن ؛ متوجه او شدن . در روی او دیدن : نگه کرد کاووس در چهر اوی چنان اشک خونین و آن مهر اوی . فردوسی . ♦ دیده از چهر کسی برداشتن ؛ دل از وی کندن . دل از وی برداشتن . ترک علاقه ٔ فیمابین کردن : مرا آرزو نیست از مهر اوی که دو دیده بردارم از چهر اوی . فردوسی . ♦ دیده برنداشتن از چهر کسی ؛ یک چشم زدن ازاو غافل نماندن : چنان شد دلش باز در مهر اوی که دیده نبرداشت از چهر اوی . فردوسی . ♦ دیوچهر ؛ که روئی چون دیو دارد. زشت روی . پتیاره روی : فرشته صفت گرد آن دیوچهر. نظامی . ♦ زرین چهر ؛ آنکه چهره ای به رنگ زر دارد. زردچهره : چنین ماهی اسیر مهر گشته تن سیمینش زرین چهر گشته . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). ♦ زشت چهر ؛ نازیبا. زشت روی . ♦ سیب چهر ؛ که چهری چون سیب دارد در رنگ و لطافت : بدان سیب چهران مردم فریب همی کردبازی چو مردم به سیب . نظامی . ♦ شیرچهر ؛ همانند شیر به چهره . دارای رویی چون شیر : سپهری بینم و سیارگانی به صورت های گوناگون مصور همه کژدم وش و خرچنگ کردار گوزن شیرچهر و گاوپیکر. ناصرخسرو. ♦ گاوچهر ؛ دارای صورت و نقش گاو. ♦ گرگ چهر ؛ که روی چون گرگ دارد. که باطن و خویی چون گرگ دارد. بدطینت . زشت طینت . ♦ گل چهر ؛ که روی چون گل دارد. که صورت لطیف و زیبا دارد. ♦ گلنارچهر ؛ آنکه چهره ای چون گلنار دارد یعنی سرخ و سپیدرنگ است . که چهرش به رنگ جلنار باشد سرخ و سپید : چو نه سال بگذشت بر سر سپهر گل زرد گشت آن چو گلنارچهر. فردوسی . همان نازنینان گلنارچهر ز گلزار آتش بریدند مهر. نظامی . ♦ ماه چهر ؛ دارای رویی چون ماه . همانند ماه به رخسار.زیباروی . ماهروی : چو بشنید آن دختر ماه چهر که باید برید از رخ شاه مهر. فردوسی . ♦ منوچهرچهر ؛ دارای رویی چون منوچهر با فر و جلالت وشکوه : خسرو جم قدر منوچهرچهر چهره بخاک در او سوده مهر. (از حبیب السیر چ تهران ج ٣ ص ٣٢٦). ♦ مهرچهر ؛ خورشیدچهره . که چهره ای نورانی دارد. که روی رخشان دارد. ♦ نازنین چهر ؛ نازنین رخسار. نازنین روی : بدو گفتش ای نازنین چهر من که شوریده داری دل از مهر من . سعدی (بوستان ). ♦ نیک چهر ؛ زیباروی .خوبرو. صاحب جمال . نیکوچهر. خوب چهر. ♦ همایون چهر ؛ فرخنده روی . که چهره ای مبارک و میمون دارد. خوش سیما. فرخ لقا.فرخ دیدار : تا شبی خلوت آن همایون چهر فرصتی یافت با شه از سر مهر. نظامی . ◄ قیافه : کنون صد پسرجوی همسال اوی به بالا و چهر و بر و یال اوی . فردوسی . کنون این جهانجوی فرزند اوست همانست گویی بچهر و به پوست . فردوسی . ترا داد ایزدچنین فرّ و چهر که افزونت بر هر یکی داد مهر. فردوسی . بیامد به شبگیر دستور شاه ببرد آن همه کودکان را به گاه به یک جامه و چهر و بالا یکی که پیدا نبود این از آن اندکی . فردوسی . ◄ روی مردم خواه تراشند و خواه نقش کنند و غیرمردم . ◄ صورت مادی و ظاهر هر چیز. ظاهر : نداند کسی راز گردان سپهر دگرگونه گشته ست با ما بچهر. فردوسی . در بیت ذیل فردوسی «چهر» در برابر «جان » آمده است به ذکر جزء و اراده ٔ کل به معنی تن . و یا ظاهر در برابر باطن : همان اورمزد و همان روزمهر بشوید به آب خرد جان و چهر. فردوسی . ◄ به معنی اصل و ذات نیز آمده است . (برهان ) (آنندراج ). در اوستا چیثر به معنی تخمه و نژاد است و اکنون چهر گوئیم . (پورداود، یشتها ج ٢ ص ٢١١) : بدین چهر و این مهر و این رای و خوی همی تخت و تاج آیدت آرزوی . فردوسی . ◄ مجازاًمظهر. جای نمایش . محل بروز : ترا بر تن خویش بر مهر نیست و گر هست مهر ترا چهر نیست . فردوسی .