چهره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهره . [ چ ِ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بابل کنار بخش مرک-زی شهرستان شاهی . در ٢٢٥٠٠ گزی جنوب باختری شاهی کنار راه فرعی بابل به دانه کلا واقع است، ٧٠٠ تن سکنه دارد، از رودخانه ٔ بابل آبیاری میشود. محصولش برنج، نیشکر، ابریشم، کتان و غلات است . شغل اهالی گله داری و صنایع دستی زنان بافتن پارچه های ابریشمی و نخی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
چهره . [ چ ُ / چ ِ رَ / رِ ] (اِ) پسر ساده ٔ امرد. (برهان ). غلام و پسر ساده . (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). نوکر. ملازم . وبه این معنی هندی است . (از برهان ). ملازم امرد و نوکر. (ناظم الاطباء) : خواجه نظام الملک در بیرون بارگاه سلطان ملکشاه چهره ٔ حسن (حسن صباح ) را که اوراق مذکور در دست داشت گفت که این اوراق به من (خواجه نظام الملک ) نمای تا ببینم که چگونه دفتری مرتب ساخته است و چهره را از التماس خواجه حیا مانع آمد دفتر به دستش داد و نظام الملک در آن اوراق نگریست و برتنقیح و تهذیب آن وقوع (وقوف ) یافت و آن را بر زمین زد چنانکه از هم فروریخت و گفت مهملی چند در این دفتر نوشته شده است و چهره آن اوراق را بی ملاحظه ٔ ترتیب فراهم آورد. (حبیب السیر چ کتابخانه ٔ خیام ج ٢ صص ٤٦٤- ٤٦٣). و چهره ٔ خود را گفت تا بچهره ٔ حسن دوستی کند. تذکره ٔ دولتشاه (ذیل ترجمه ٔ شاهفور) : چهره ای دیدم وآهنگ تماشا کردم غمزه اش رهزن جان بود نمیدانستم . اشرف (آنندراج ). ◄ غلامباره . آنکه با جوانان درآمیزد.
چهره . [ چ ِ رَ / رِ ] (اِ) صورت و روی آدمی باشد. (برهان ). روی . (آنندراج ). صورت و روی آدمی راگویند. (از انجمن آرا). رخ . روی . صورت . سیما. (ناظم الاطباء). رو. دیدار. رخسار. عارض . مُحَیّ̍ا. وجه . چهر. سیما. لقاء. طلعت . (یادداشت مؤلف ) : آراسته گشته ست ز تو چهره ٔ خوبی چون چهره ٔ دوشیزه بیکرنگ به گلنار. خسروی . پرستنده زین بیشتر با کلاه بچهره به کردار تابنده ماه . فردوسی . بدیدند بر چهره ٔ شاه ماه خروشی برآمد ز درگاه شاه . فردوسی . همان آدمی بود کآن چهره داشت . ز خوبی ز هر اختری بهره داشت فردوسی . مردی که سلاحی بکشد چهره ٔ آن مرد بر دیده ٔ من خوبتر از صد بت مشکوی . فرخی . مرغ اندر آبگیر و برو قطره های آب چون چهره ٔ نشسته برو قطره های خوی . منوچهری . مجلس نزهت بسیج و چهره ٔ معشوق بین خانه ٔ رامش طراز و فرش دولت گستران . ؟ (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). روی بستان را چون چهره ٔ دلبندان از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید. ناصرخسرو. بچهره شدن چون پری کی توانی به افعال ماننده شو مر پری را. ناصرخسرو. در کف خواجه چون همی ماند کش سخن در و چهره زر باشد. مسعودسعد. و (ترکان ) چنین خون ریز و خوب چهر (از آنند) و ترک را پسران بودند چون توتل و چگل ... (مجمل التواریخ والقصص ص ١٠٠ س ١٣). و اوصاف چهره ٔ هر یک برشمردی . (کلیله و دمنه ). سپاس و ستایش مر خدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره ٔ روز روشن تابان است . (کلیله و دمنه ). چون نقاب خاک از چهره بگشاد (دانه )... معلوم گردد که چیست . (کلیله و دمنه ). یکی دبّه درافکندی بزیر پای اشترمان یکی بر چهره مالیدی مهار ماده ٔ ما را. عمعق بخاری . گر نبایدت چهره چون گل زرد گرد افراط اکل و شرب مگرد. سنائی . این بگرید چو دیده ٔ وامق وآن بخنددچو چهره ٔ عذرا. ادیب صابر. تیغ او آبستن است از فتح و اینک بنگرش نقطهای چهره بر آبستنی دارد گوا. خاقانی . تا خیال چهره اش در چشم ماست هرچه در کون است کان میخواندش . خاقانی . بگذاریم زر چهره ٔ خاقانی را حلی آریم و به تابوت پسر بربندیم . خاقانی . چهره ٔ من جام وچشم من صراحی کن که من چون صراحی بر سر جام تو جان خواهم فشاند. خاقانی . فشاندند آب گل بر چهره ٔ ماه ببستند اسب را بر آخور شاه . نظامی . به سرهنگی حمایل کردن تیغ بسا مه را که پوشد چهره در میغ. نظامی . چهره های زیبا چون برگ خزان طراوت فروریخت .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٥). گفتند بتان که چهره ٔ ما قدر گل و رونق سمن برد. عطار. چون نقاب از چهره بر گیری بسست خلق خود گردند جان افشان ز تو. عطار. گر خواجه ز بهر ما بدی گفت ما چهره ز غم نمی خراشیم . کمال اسماعیل . چهره ٔ امروز در آئینه ٔ فردا خوشست . صائب . گاه کلمه ٔ چهره به کلمات دیگر پیوندد و صفت مرکب سازد چون : اهرمن چهره . بدیعچهره . پری چهره . ترک چهره . خورشیدچهره . خوب چهره . زشت چهره . سرخ چهره . سمن چهره .سیاه چهره . سیه چهره . گل چهره . ماه چهره . نکوچهره . رجوع به هر یک از این ترکیبات در جای خود شود. ♦ از چهره درآویختن ؛ از بر چهره آویزان کردن . بر رخ گرفتن . فروآویختن از رخسار : چو یوسف برآیم به تخت قناعت درآویزم از چهره زرین قناعی . خاقانی . ♦ از چهره سکبا دادن ؛ روی ترشی به کسی نمودن . با چهره ٔ درهم کشیده و اخم آلود روی به کسی نمودن : گر برای شوربائی بر در اینها شوی اولت سکبا دهند از چهره وآنگه شوربا. خاقانی . ♦ از چهره سکبا ریختن ؛ کنایه از غبار غم از خاطر زدودن و چین و شکن و ترشرویی از چهره برطرف ساختن است : زآن پیش کز مهر فلک خوان بره ای سازد ملک ابر اینک افشانده نمک وز چهره سکبا ریخته . خاقانی . ♦ اهرمن چهره ؛ که چهره ٔ شیطانی و اهریمنی دارد. دیوچهره ای . دیوصورت . ابلیس منظر. ۩ مجازاًبداصل و بدذات : از این مارخوار اهرمن چهرگان ز دانائی و شرم بی بهرگان . فردوسی . ♦ بدیعچهره ؛ تازه روی . زیباروی . خوب روی : گرفته راه تماشا بدیعچهره بتانی که در مشاهده عاجز کنند لعبت چین را. سعدی . ♦ به اجل زردچهره گشتن ؛ مردن : ور به اجل زرد گشت چهره ٔ سهراب رستم دستان کارزار بماناد. خاقانی . ♦ به چهره چیزی را در زر گرفتن ؛ منعکس ساختن رنگ زرد چهره در چیزی و آن کنایه از زردی رخسار و لاغری و ناتوانی است : سم آن خر به اشک چشم و چهره بگیرم در زر و یاقوت حمرا. خاقانی . ♦ به چهره مانند کسی یا چیزی شدن ؛ همانند او گشتن . شبیه او شدن : به چهره شدن چون پری کی توانی به افعال ماننده شو مر پری را. ناصرخسرو. ♦ پری چهره ؛ که رخساری چون پری دارد به زیبائی . پری روی . مجازاً خوب روی : چو رستم بدانسان پریچهره دید ز هر دانشی نزد او بهره دید. فردوسی . پریچهره گریان ازو بازگشت ابا انده و درد انباز گشت . فردوسی . بیامد پری چهره ٔ میگسار یکی جام می بر کف شهریار جهاندار بستد ز کودک نبید بلور از می سرخ بد ناپدید. فردوسی . نگاری پری چهره کز چرخ ماه نیارد در او تیز کردن نگاه . اسدی (گرشاسبنامه ). پری چهره ای دید کز دلبری پرستنده شد پیکرش را پری . نظامی . پری چهره ترکی که خاقان چین به شه داد تا داردش نازنین . نظامی . پری چهرگان را به صد گونه زیب صف اندر صف آراسته دلفریب . نظامی . نواگر شدند آن پری چهرگان . نظامی . طبیبی پریچهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود. سعدی (بوستان ). پری چهره را همنشین کرد دوست که عیب من او گفت و یار من اوست . سعدی (بوستان ). وشاقی پریچهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت . سعدی (بوستان ). هزار قطعه ٔ موزون بهیچ درنگرفت چو زر ندید پریچهره در ترازویم . سعدی (خواتیم ). ♦ ترک چهره ؛ دارای رخساری چون ترکان . ۩ مجازاً زیبارو. که چهره ٔ زیبا دارد. خوب روی : و در بعضی جزایرش صورتهای سفیدپوست و ترک چهره و صاحب حسن اند و امردان ایشان چون زنان روپوش باشند. (نزهةالقلوب چ لیدن ص ٢٣٣). ♦ چهره ٔ آتش نما ؛برافروختگی و سرخی روی را گویند به هنگام مستی و غضب . ♦ چهره ٔ ارغوان ؛ رخسار که همانند ارغوان باشد. ارغوانی چهره . چهره ٔ گلگون . چهره ٔ گل فام و گلرنگ : دوان خون بر آن چهره ٔ ارغوان شد آن نامور شهریار جوان . فردوسی . ♦ چهره از غم خراشیدن ؛ خراشیدن رخسار بسبب روی نمودن غم و اندوه . آزردن رخسار بسبب بروز غم : گر خواجه ز بهر ما بدی گفت ما چهره ز غم نمی خراشیم . کمال اسماعیل . ♦ چهره از کسی پوشیدن ؛ روی پنهان کردن : از ایران کس آمد که پیروزشاه بفرمود تاپرده ٔ بارگاه نه بردارد از پیش سالار بار بپوشید چهره ز ما شهریار. فردوسی . ♦ چهره از نقاب نمودن ؛ نقاب از چهره به یک سو زدن . رخساره آشکار کردن . رخ از پرده نشان دادن . رخ نمودن : جبهه ٔ زرین نمود چهره ٔ صبح از نقاب عطسه ٔ شب گشت صبح، خنده ٔ صبح آفتاب . خاقانی . ♦ چهره ٔ امروز ؛ صورت امروز. رخساره ٔ امروز. ۩ مجازاً صورت حال : چهره ٔ امروز در آئینه ٔ فردا خوش است . صائب . ♦ چهره ٔ باز ؛ چهره ٔ گشاده . روی خندان . ♦ چهره ٔ باز داشتن ؛ گشاده رو بودن . خندان بودن . خرم بودن . شادان بودن . شکفته رو بودن . طلق الوجه . ♦ چهره ٔ چو تاج خسروان ؛ کنایه از چهره ٔزرد است . ♦ چهره چون گل بشکفتن ؛ از چیزی یا کسی شادان روی شدن . به شور و نشاط آمدن : چو برزو ز شاه این سخن ها شنید چو گل زآن سخن چهره اش بشکفید. فردوسی . ♦ چهره ٔ چیزی بچیزی آراستن ؛ زیب و زیور دادن . تزیین کردن : به دولت چهره ٔ نعمت بیارای به نعمت خانه ٔ همت بپا کن . منوچهری . ♦ چهره ٔ چیزی یا کسی را بوسه دادن ؛ عرض اخلاص کردن . عرض محبت کردن . اظهار مودت و دوستی کردن : تو بوسه داده چهره ٔ سنگ سیاه را رضوان ز خاک پای تو بوسه ستان شده . خاقانی . ♦ چهره ٔ حال ؛ حقیقت و کیفیت حال . (ناظم الاطباء). ♦ چهره ٔ خوبی ؛ صورت خوبی . ۩ آنچه معرف و شناساننده ٔ خوبی است : آراسته گشته ست ز تو چهره ٔ خوبی چون چهره ٔ دوشیزه بیکرنگ و به گلنار. خسروی . ♦ چهره در چیزی دیدن ؛ عکس رخسار در چیزی شفاف و صیقلی مشاهده کردن . صورت خود را در چیزی دیدن : گرچه در نفت سیه چهره توان دید ولیک آن نکوترکه در آئینه ٔ بیضا بینند. خاقانی . ♦ چهره دژم ساختن ؛ روی در هم کشیدن . چین و شکن به چهره آوردن . روی ترش کردن . خود را مقبوس وعبوس گرفتن : نزد فسرده دلان قاعده کردن چو ابر با دل آتشفشان چهره دژم ساختن . خاقانی . ♦ چهره را به گل اندودن ؛ پوشاندن رخساره به گل . چهره با گل پوشاندن . گل به صورت مالیدن . بر چهره از گل لایه ٔ محافظی در برابر ناسازگاریهای محیط خارج بوجود آوردن : عاقل آنگه رود به خانه ٔ نحل که به گل چهره را بینداید. خاقانی . ♦ چهره شاداب کردن ؛ روی خرم کردن . شادان و خنده روی شدن . شکفاندن رخسار : چو چندی شد و چهره شاداب کرد ورا نام تهمینه سهراب کرد. فردوسی . ♦ چهره ٔ شکسته ؛ چهره ٔ پرچین و شکن . روی پرچین و چروک . ♦ چهره ٔ ضمیر ؛ صورت باطن : آفتاب رنگ چهره ٔ ضمیر او را ثنا کرد... (سندبادنامه ٔ ظهیری ص ١٢). ♦ چهره ٔ عمر ؛ روی زندگی . صورت زندگانی : دود وحشت گرفت چهره ٔ عمر آب دیده بریز و پاک بشوی . خاقانی . ♦ چهره ٔ کسی یا چیزی از کسی یا چیزی آراسته گشتن ؛ مایه ٔ آذین چهره ٔ کسی یا چیزی شدن . به جلوه ٔکسی یا چیزی فزودن . مایه ٔ قوام و رونق چیزی یا کسی شدن . ♦ چهره ٔ کسی یا چیزی از نقاب بیرون آمدن ؛ از حجاب بیرون آمدن . آشکارا و ظاهر شدن روی او. جلوه کردن . به ظهور آمدن : چهره ٔ آن شاهد زربفت پوش از نقاب پرنیان آمد برون . خاقانی . ♦ چهره ٔ کسی یا چیزی را احمر کردن ؛ سرخی به صورت کسی یا چیزی دادن . گلگون کردن چهره ٔ کسی یا چیزی : تا چهره ٔ عقیق کند احمر از شعاع بر اوج گنبد فلک اخضر آفتاب . خاقانی . ۩ مجازاً مایه زندگی و قوام چیزی شدن . ♦ چهره ٔ کسی یا چیزی را در چیزی پوشیدن ؛ روی آن کس یا آن چیز را از نظرها دور داشتن و پنهان کردن : به سرهنگی حمایل کردن تیغ بسا مه را که پوشد چهره در میغ. نظامی . ♦ چهره ٔ کسی یا چیزی را در کسی یا چیزی دیدن ؛ انعکاس صورت کسی یا چیزی را در کسی یا چیزی مشاهده کردن : از این پرنیان زآن دلم شد دژم که دیدم در او چهره ٔ شاه جم . فردوسی . ♦ چهره ٔ کسی یا چیزی را دژم کردن ؛ مکدر ساختن . پوشانیدن از چیزی چنانکه از غم و غیره . تیره و تار کردن : گر ز پی غز و غز قصد خراسان کنی گرد سواران کند چهره ٔگردون دژم . خاقانی . ♦ چهره ٔ گلناری ؛ رخ گلگون : خَدِّ مُوَرَّد؛ رخ گل فشان . ♦ چهره ٔ نازک ؛ روی لطیف : میکند تأثیر دیگر در دل روشن سخن چهره ٔ نازک به یک پیمانه رنگین میشود. صائب . ♦ چهره ٔ نعمت ؛ روی نواخت . رخسار نعمت و نواخت . ♦ خوب چهره ؛ خوب روی . زیبا. نکوروی : ز توران بیامد سرافراز گیو گرفته بسی نامداران نیو بسی خوب چهره بتان طراز گرانمایه اسبان و هر گونه ساز. فردوسی . و (ترکان ) چنین خون ریز و خوب چهره . (از آنندراج ). و ترک را پسران بودند چون توتل و چگل ... (مجمل التواریخ ص ١٠٠ س ١٣). ♦ خون بر چهره دوان شدن ؛ جاری شدن خون بر رخسار بسبب بریدگی در سر یا صورت : دوان خون بر آن چهره ٔ ارغوان شد آن نامور شهریار جوان . فردوسی . ♦ خون در صورت دویدن ؛ گلگون شدن چهره . سرخ شدن چهره . مویرگهای سطحی صورت از خون آکنده شدن بسبب مشاهده ٔ منظری خشم انگیز یا شرم انگیز. ♦ سرخ چهره ؛ سرخ روی . آنکه رخساره ٔ سرخ و گلگون دارد : سرخ چهره کافرانی مستحل ناباکدار زین گروهی دوزخی ناپاک زاده سندره . غواص . ♦ سکبای چهره ؛ چین و آژنگ چهره که دلالت بر اخم و ترشروئی کند. ترشروئی . عبوسی : هم شوربای چشم نه سکبای چهره ها کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم . خاقانی . ♦ گرد بر چهره ٔ ماه برآوردن ؛ برانگیختن غبار از تاخت اسب چنانکه فلک را تیره و تار کند. هوا را پوشاندن به گرد از تاختن اسب در میدان جنگ : برون آمد و رای ناورد کرد برآورد بر چهره ٔ ماه گرد. فردوسی . ♦ گل چهره ؛ گل روی . آنکه چهره ٔ چون گل دارد. آنکه رویش مانند گل است : غلامان گل چهره ٔ دلربای کمر بر کمر پیش تختش به پای . نظامی . جوانمرد گلچهره چون سروبن ز رومی به زنگی رساند این سخن . نظامی . صد خار بلا از دل دیوانه ٔ ما خاست هر روز که بی ساقی گلچهره نشستیم . بابافغانی . در این بزم ساقی گلچهره ایست که هر ساغری را از او بهره ایست . امیدی تهرانی . ♦ نقاب از چهره برگرفتن ؛ روی بازکردن . چهره گشادن . پرده از روی برگرفتن . کشف حجاب کردن : تو نقاب از چهره برگیری بس است خلق خود گردند جان افشان ز تو. عطار. ◄ قیافه . دیدار. منظر. (ناظم الاطباء) : به دل گفت گیو این بجز شاه نیست چنین چهره جز درخور گاه نیست . فردوسی . چو آن چهره ٔ خسروی دیدمی از آن نامداران بپرسیدمی . فردوسی . ♦ به چهره کسی را ماندن ؛ به قیافه همانند کسی بودن . شبیه کسی بودن : بسی آفرین بر سیاوش بخواند که خسرو به چهره جز او را نماند. فردوسی . ◄ اصل . ذات . ◄ چرخ : چهره ٔ دوک ؛ چرخه و کلافه ٔ نخ . (از ناظم الاطباء).