چهر نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چهر نمودن . [ چ ِ ن ُ /ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) روی نمودن . رخسار نشان دادن . روی نشان دادن . ◄ مجازاً خود را نمودن .خویشتن را در معرض نگاه کسی قرار دادن : برو پیش او تیز و بنمای چهر بیارای و ببسای رویش به مهر. فردوسی . ♦ بفرخی چهر نمودن ؛ به خجستگی چهر نمودن . به مبارکی روی نمودن : گردش اختر و پیام سپهر هم بدین فرخی نمودن چهر. نظامی . ♦ چهر آشکارا به کسی نمودن ؛ آشکارا روی به کسی آوردن و آن کنایه از اقبال کردن و روی خوش نشان دادن است : نه پیوست خواهد جهان با تو مهر نه نیز آشکارا نمایدت چهر. فردوسی . ◄ روی موافقت نشان دادن .موافقت کردن . همداستان شدن . هم آهنگ شدن : ز پند آزمودیم و چندی ز مهر بگفتیم و طلحند ننمود چهر. فردوسی . ◄ اقبال کردن : گمانش چنان بد که گردان سپهر به گیتی مر او را نمودست چهر. فردوسی . ◄ برخورد و موافقت داشتن : همی گفت تا کردگار سپهر چگونه نماید بدین کار چهر. فردوسی .