چنانچون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چنانچون . [ چ ُ / چ ِ ] (حرف ربط مرکب، ق مرکب ) چنانکه . همچنانکه . بمانند. مثل . (آنندراج ) : رفیقا چند گویی کو نشاطت بنگریزد کس از گرم آفروشه مرا امروز توبه سود دارد چنانچون دردمندان را شنوشه . رودکی . و گشته زین پرند سرخ شاخ بیدبن ساله چنانچون اشک مهجوران نشسته ژاله بر ژاله . رودکی . منم خوکرده بر بوسش چنانچون باز بر مسته چنان بانگ آرم از بوسش چنانچون بشکنی پسته . رودکی . تو آن ابری که ناساید شب و روز ز باریدن چنانچون از کمان تیر نباری بر کف دلخواه جز زر چنانچون بر سر بدخواه جز بیر. دقیقی . ◄ آنگونه . آنسان . بطوریکه : بر خویش بر تخت بنشاختش چنانچون سزا بود بنواختش . فردوسی (از آنندراج ). سپهبد سوی کاخ بنهاد روی چنانچون بود مردم جنگجوی . فردوسی . همی تاخت بهرام خشتی به دست چنانچون بود مردم نیم مست . فردوسی . بزم تو از روی ترکان حصاری چون بهشت جام تو از باده ٔ روشن چنانچون سلسبیل . فرخی . چنانچون سوزن از وشی و آب روشن از توزی ز دوش پیل بگذاری به آماج اندرون بیله . فرخی . فروبارید بارانی ز گردون چنانچون برگ گل بارد بگلشن . منوچهری . چنانچون کودکان از پیش الحمد بیاموزند ابجد را و کلمن . منوچهری . چنانچون دو سر از هم بازکرده ز زر مغربی دست آورنجن . منوچهری . نشان طوق بر گردن چنانچون غلام ارمنی جسته ز نخّاس . سوزنی .