چمیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چمیدن . [ چ َ دَ ] (مص ) بمعنی خرامان براه رفتن باشد. (برهان ). بناز و تکبر رفتن . (صحاح الفرس ). بمعنی خرامیدن .(انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ) (غیاث ). روان شدن ازروی تکبر و خرامان براه رفتن . (ناظم الاطباء). با ناز و کرشمه و چم و خم راه رفتن و خرامیدن . راه رفتن سلانه سلانه . مغرورانه و نرم نرمک گام برداشتن . در گردشگاهها به آهستگی رفتن و سیر و تماشا کردن : نشاید کزین پس چمیم و چریم وگر خویشتن تاجرا پروریم . فردوسی . بباغی که دل گوید ای تن درین چم بباغی که تن گوید ای دل درین چر. فرخی . تا بچرد رنگ در میانه ٔ کهسار تا بچمد گور در میانه ٔ فدفد. منوچهری . ماه فروردین بگل چم ماه دی بر باد رنگ مهرگان بر نرگس و ماه دگر بر سوسنه . منوچهری . آمد نوروز ماه با گل سوری بهم باده ٔ سوری بگیر بر گل سوری بچم . منوچهری . نایب گل چون تویی ساقی مل هم تو باش جام چمانه بده بر چمن جان بچم . خاقانی . در آن مینوی میناگون چمیدند فلک را رشته در مینا کشیدند. نظامی . یکی سر برآر از گریبان غم به آرام دل با جوانان بچم . سعدی . کبک اینچنین نرود سرو اینچنین نچمد طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری . سعدی . همی گفت و در روضه ها میچمید کز آن خار بر من چه گلها دمید. سعدی . نزیبد ترا با جوانان چمید که بر عارضت گَرد پیری دمید. سعدی . چمان چو من به چمن باچمانه چم، بر جوی اگر معاینه جویی بهشت و ماء معین . سلمان ساوجی . رجوع به چمن، چمان و چمیده شود. ◄ بمعنی میل کردن و برگشتن و پیچ و خم خوردن هم آمده است . (برهان ). میل کردن و پیچ و خم خوردن در راه رفتن . (ناظم الاطباء). بدن را بچپ و راست خم کردن و پیچ و تاب دادن در راه رفتن . کج مج شدن در حرکت . راه رفتن به روش مستان و تلوتلو خوردن . مطلق راه رفتن و حرکت کردن . مقابل خسبیدن و نشستن . حرکت کردن و از پای ننشستن : چرا همی نچمم تا کند چرا تن من که نیز تا نچمم کار من نگیرد چم . رودکی . هرکه چمد چرد و هرکه خسبد خواب بیند. (قابوسنامه ). چو ایدر نخواهی همی آرمید بباید چرید و بباید چمید. فردوسی . ولیکن بدوزخ چمیدن بپای بزرگان پیشین ندادند رای . فردوسی . برسمی که بودش فرودآورید جهاندار پیش سپهبد چمید. فردوسی . بچر کت عنبرین بادا چراگاه بچم کت آهنین بادا مفاصل . منوچهری . برفتن برآورده پر مرغ وار همه ره چمیده بسینه چو مار. اسدی . نیاید با تو زین طارم برون جز طاعت و حکمت بچر وز بهر طاعت چر بچم وز بهر حکمت چم . ناصرخسرو. چمیدن به نیکیت باید، که مرد ز نیکی چرد چون به نیکی چمد. ناصرخسرو. در جهان دین بر اسب دل سفر بایدت کرد گر همی خواهی چریدن مر ترا باید چمید. ناصرخسرو. گر از دین و دانش چرا بایدت سوی معدن دین و دانش بچم . ناصرخسرو. رجوع به چم و چمیده شود. ◄ بالیدن و قد کشیدن و جلوه گری کردن : جهاندار گیتی چنین آفرید چنان کو چماند بباید چمید. فردوسی . چو باد صبابر درختان وزد چمیدن درخت جوان را سزد. سعدی . خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی . حافظ. اگر سر آن را ببرند [ درخت انجیر را ] یا سرما آن را خشک گرداند باز از بیخ بچمد و ارتفاع نیکو دهد. (فلاحتنامه ). ◄ جولان دادن در میدان جنگ و هم نبرد خواستن و حمله کردن . سواره یا پیاده در رزمگاه پیش صفوف دشمن، خودنمایی کردن و مبارز طلبیدن و حمله آغازیدن : ور ایدون نتابید با یک سوار چگونه چمد درصف کارزار. فردوسی . که من دانم اکنون جز او نیست این که یارد چمیدن بدین دشت کین . فردوسی . چون خواجه ترا کدخدای باشد با فتح چمی با ظفر گرازی . مسعودسعد. رجوع به چم و چمان شود. ◄ تافتن . ◄ راغب شدن . ◄ پیچیدن . (ناظم الاطباء). پیچ و تاب خوردن : گهی زیر چنگال مرغ اندرون چمیدن بخاک و مزیدن بخون . فردوسی . ◄ کج کردن . ◄ شراب آشامیدن . (ناظم الاطباء). ♦ اندرچمیدن ؛ بمعنی گذشتن . سپری شدن : چو بهری ز تیره شب اندرچمید کی نامور پیش یزدان خمید. فردوسی . ۩ یرش بردن و تاخت آوردن : چو باد سپیده دمان بردمد سپه جمله باید که اندرچمد. فردوسی .