چاقو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) آلتی مرکب از تیغة فولادین که به دستهای وصل است و آن برای بریدن و تراشیدن به کار رود. ؛~ی بی دسته ساختن کنایه از: کار ناتمام و بی ارزش کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) آلتی مرکب از تیغه فولادین که به دستهای وصل است و آن برای بریدن و تراشیدن به کار رود. ؛~ی بی دسته ساختن کنایه از: کار ناتمام و بی ارزش کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاقو. (اِخ ) ده کوچکی است از بخش زرند شهرستان ساوه . سکنه ١٤ تن . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
چاقو. (اِ) چقو. (آنندراج ). آلت بریدن چیزها که دارای دسته و تیغه است و تیغه اش تاه شده در میان دسته جا میگیرد. (نظام ). کارد کوچک که غالباًتیغه ٔ آن به دسته تا می شود. (ناظم الاطباء). نوعی از کارد و مانند به استره و سرش در شکم میباشد. (آنندراج ). قلم تراش . چاکو. (ناظم الاطباء). چیقو. (آنندراج ). ◄ قسمتی از کارد است . (فرهنگ نظام ). ♦ امثال : چاقو دسته خودش را نبرد ؛ در مورد اینکه شخص خویشان و یاران خود را حمایت کند و به آنان آسیب و گزند نرساند. صد تا چاقو میسازد که یکیش هم دسته ندارد ؛ مثل است در مقام بیان دروغگویی کس . (فرهنگ نظام ). قول او و چاقوی جیب سگ ؛ در مورد بدقولی و گزافه گویی اشخاص به کار رود.
واژگان فارسی سره واژهدان
جاکو