چاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ تر. ]<BR>۱- (ص.) فربه.<BR>۲- تنومند.<BR>۳- تندرست، سالم.<BR>۴- (اِ.) صحت، سلامت. ؛دماغش ~ است الف - سالم و تندرست است. ب - کار و بارش خوب است. ؛~ُ چله چاق و فربه.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ تر. ] ۱- (ص.) فربه. ۲- تنومند. ۳- تندرست، سالم. ۴- (اِ.) صحت، سلامت. ؛دماغش ~ است الف - سالم و تندرست است. ب - کار و بارش خوب است. ؛~ُ چله چاق و فربه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاق . (ترکی، ص ) سمین . درشت . فربی . بسیار گوشت . مقابل لاغر. سطبر. (غیاث ). فربه و کلفت از انسان و حیوان . (فرهنگ نظام ). فربه . (ناظم الاطباء). ◄ بمعنی صحت باشد. (برهان ). صحیح و تندرست . (آنندراج ). تندرست . (غیاث ) (فرهنگ نظام ). تندرست و سلامت . (ناظم الاطباء). ♦ دماغ کسی چاق بودن ؛ در تداول عامه کنایه از درآمد کافی داشتن . دولتمند و صاحب ثروت بودن . از داشتن ثروت یا بسبب دیگر تردماغ و خوشحال و بانشاط بودن، چنانکه گویند: دماغش چاق است : ز بوی خامه ٔ نرگس دماغ من چاق است شکفتن دل من هم چو گل به اوراق است . ملاطغرا (از آنندراج ). و به معانی بالا با فعل شدن نیز مصطلح است و گویند: دماغش چاق شد؛ تازگی ها دماغش چاق شده و غیره : شود ز حاصل خود هر کسی دماغش چاق که هست شربت خشخاش باغبان زنجیر. (از آنندراج ). ♦ دماغ چاقی کردن ؛ در اصطلاح عامه بمعنی احوالپرسی کردن است . ♦ زیر چاق بودن یا زیر چاق نبودن ؛ در اصطلاح عوام بمعنی ماهر بودن و مسلط بودن یا نبودن و متمایل بودن یا تمایل نداشتن به انجام کاری یا امری است . و رجوع به فربه و تندرست شود. ◄ تر و تازه . (آنندراج ). (فرهنگ نظام ). تازه . (غیاث ). ◄ قوی . (غیاث ). توانا. (ناظم الاطباء). ◄ نغز، در ترکی . (فرهنگ نظام ). ◄ چست . (غیاث ). ◄ خوش . (ناظم الاطباء). ◄ اندک، در ترکی . (فرهنگ نظام ). ◄ (اِ)بمعنی زمان هم هست، چنانکه گویند در چاق آدم یعنی در زمان آدم و بعضی گویند به این معنی ترکی است . (برهان ) (آنندراج ). در ترکی بمعنی وقت . (فرهنگ نظام ). هنگام و وقت، مأخوذ از ترکی . (ناظم الاطباء). ◄ آواز رحم، در ترکی . (فرهنگ نظام ). ◄ امر به گزیدن و نیش زدن و چغلی کردن است ؛ در ترکی . (فرهنگ نظام ).
مترادف و متضاد واژهدان
پروار، تنومند، خپل، خپله، سمین، فربه، گوشتالو، مسمن (متضاد: لاغر، مردنی) تندرست، سالم، سرحال، قبراق (متضاد: بیمار، مریض، مریضاحوال) پرحجم، درشت، ضخیم باارزش، بزرگ، پرمایه کلهگنده، ثروتمند، معتبر، بااعتبار
فرهنگ طیفی واژهدان
فربه، پروار، قطور، کلفت، ضخیم، [عریض]، درشت، سنگینوزن، تپل، گوشتالو، تپلمپل، چاقوچله، گنده، خیکی، گامبو، چاقالو، متورم، دکل، چهارپهلو، چهارشانه، تنومند سنگین، سنگین و کند، استخواندار پرواری، پرگوشت
واژگان فارسی سره واژهدان
فربه