چاره گری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره گری . [ رَ / رِ گ َ ] (حامص مرکب ) تدبیر. تأمل و تفکر. مصلحت اندیشی : چو دیدند شاهی چنان چاره ساز بچاره گری در گشادند باز. نظامی . بگو هرچه داری که فرمان کنم بچاره گری با توپیمان کنم . نظامی . ◄ معالجة. مداوا. درمان و علاج خواهی . درمان طلبی : بجز مرگ هر مشکلی را که هست بچاره گری چاره آمد بدست . نظامی . تا مادر مشفقش نوازد در چاره گریش چاره سازد. نظامی . بچاره گری چون ندارم توان کنم نوحه برزاد سرو جوان . نظامی . ◄ حیله گری . نیرنگ بازی . فسونگری . جادوگری . تردستی . احتیال : ای بزفتی علم بگرد جهان برنگردم ز تو مگر بمری گرچه سختی چو نخکله مغزت جمله بیرون کنم به چاره گری . لبیبی . در نام سلیم عامری بود در چاره گری چو سامری بود. نظامی . و آنهمه دعویت بچاره گری با دد و دیوو آدمی و پری . نظامی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی