چاره جو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره جو. [ رَ / رِ ] (نف مرکب ) چاره جوی . تدبیرکننده . مدبر. جویای اصلاح امور. آنکه تدبیر و حیله کند. مصلحت اندیش : بفرمود تا پیش او آمدند بدان آرزو چاره جو آمدند. فردوسی . به فرمان همه پیش او آمدند به جان هر کسی چاره جو آمدند. فردوسی .