چاره جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چاره جوی . [ رَ / رِ ](نف مرکب ) چاره جو. رجوع به چاره جو شود : چنین داد پاسخ که «گو» را بگوی که هرگز نباشی بجز چاره جوی . فردوسی . چو سیندخت بشنید پیشش نشست دل چاره جوی اندر اندیشه بست . فردوسی . کنون مرد بازاری و چاره جوی ز کلبه سوی خانه دارند روی . فردوسی . چو او کینه ور گشت و من چاره جوی . سپه را دو روی اندر آمد بروی . فردوسی . بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند هرکس که بد چاره جوی . فردوسی . نهادند بر نامها مهر اوی بیامدفرستاده ای چاره جوی . فردوسی . بر رستم آمد یکی چاره جوی که امروز از این کار شد رنگ و بوی . فردوسی . بدان تند بالا نهادند روی چنان چون بود مردم چاره جوی . فردوسی . بدو گفت گشتاسب کای راستگوی که هم راستگویی و هم چاره جوی . فردوسی . بپرسد ترا از کجایی بگوی بگویش که من مهتری چاره جوی . فردوسی . سخن های این بنده ٔ چاره جوی چو رفتی یکایک بقیصر بگوی . فردوسی . چو روی اندر آرند هردو بروی تهمتن بود بی گمان چاره جوی . فردوسی . کنیزک سوی چاره بنهاد روی چنان چون بود مردم چاره جوی . فردوسی . که آن کتابت را دست چاره جویی از من کشف نتواند کرد. (قابوسنامه ). چون شد آن چاره جوی چاره شناس باز پس گشت با هزار سپاس . نظامی . چو شیرین دید کایشان راستگویند بچاره راست کردن چاره جویند. نظامی . ◄ جوینده ٔ علاج . درمان جوی . آنکه علاج و درمان طلبد : تو هرچ اندرین کار دانی بگوی که تو چاره دانی و من چاره جوی . دقیقی . بپرسید ماهوی زین چاره جوی که برسم کرا خواستی راست گوی . فردوسی . بدو گفت هستم یکی چاره جوی همی نان فراز آرم از چند روی . فردوسی . نباید که چون من بوم چاره جوی تو «سودابه » را سختی آری به روی . فردوسی . ز بیدانشی آنچه آمد بروی تو دانی که شاهی و ما چاره جوی . فردوسی . از ایران چرا بازگشتی بگوی مرا کردی اندر جهان چاره جوی . فردوسی . یکی مرد بسته بد از شهر اوی بزندان شاه اندرون چاره جوی . فردوسی . همه راز این کار با من بگوی که من باشمت زین غمان چاره جوی . فردوسی . همان خواهران را و پیوند اوی که بودند هر یک ازو چاره جوی . فردوسی . بیامد بنزدیک من چاره جوی گشاده شد آن رازها پیش اوی . فردوسی . یکی مرد ایرانیم چاره جوی گریزان نهاده برین مرزروی . فردوسی . کمند اندر افکند و برگاشت روی ز کرده پشیمان و دل چاره جوی . فردوسی . ساقی می مشکبوی بردار بند از من چاره جوی بردار. نظامی . چاره جویان را نمیدادیم صائب دردسر دردهای کهنه ٔ هم را دوا بودیم ما. صائب . ◄ حیله گر. مکار. فریبنده . جویای نیرنگ و فریب : بدل مهربان و بتن چاره جوی اگر تو خداوند رخشی، بگوی . فردوسی . به «بندوی » گفت ای بد چاره جوی تو این داوریها به بهرام گوی . فردوسی . چو تنهابدیدش زن چاره جوی از آن مغفر تیره بگشاد روی . فردوسی . تهمتن چنین داد پاسخ بدوی که ای مرد بد گوهر چاره جوی . فردوسی . چوروشن شود، دشمن چاره جوی نهد بیگمان سوی این کاخ روی . فردوسی . فرستاده ای خواستی راستگوی که رفتی بر دشمن چاره جوی . فردوسی . ♦ چاره جویی شدن، چاره جو شدن ؛ در صدد یافتن راه حل برآمدن : برانید فرمان یزدان بر اوی بدان تا شود هر کسی چاره جوی . فردوسی . پس از رشک ضحاک شد چاره جوی ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی . فردوسی . سواران ببخشید تا بر سه روی شوند اندرین رزمگه چاره جوی . فردوسی . چنین اسب و زرین ستانم بکوی بدزدد کسی من شوم چاره جوی . فردوسی . برآشفت سهراب و شدچون پلنگ چو بدخواه او چاره جو شد بجنگ . فردوسی . ز دوزخ مشو تشنه را چاره جوی سخن در بهشت است و آن چاره جوی . نظامی .