چارمیخ کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چارمیخ کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) استوار کردن با چهارمیخ . کسی یا چیزی را به وسیله ٔ چهارمیخ به جایی بستن و استوار نمودن : درختی راکه بینی تازه بیخش کند روزی ز خشکی چارمیخش . نظامی . ◄ نوعی از سیاست که گناهکار را با دوختن هریک از چهار کف دستها و پایها به جایی استوارکردندی : در هفت دوزخ از چه کنی چارمیخشان ویل ٌ لهم عقیله ٔ من بس عقابشان . خاقانی . چارمیخت کرده ام من، راست گو راست پیش آور دروغی را مجو. مولوی . ◄ ثابت و مقرر کردن دعوی با ادله واسناد و اقرارها. ◄ و با لفظ کردن، کنایه از عمل لواطه کردن . (آنندراج درمعنی چارمیخ ).