چارق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
چارق . [ رُ ] (اِخ ) دهی از دهستان چهاردولی اسدآباد شهرستان همدان واقع در ١٠ هزارگزی شمال باختری قصبه ٔ اسدآباد و ٥ هزارگزی جنوب چنار. کوهستانی سردسیر با ٢٤١ نفر سکنه . آب آن از چشمه و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان قالی بافی و راه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیایی ج ٥).
چارق . [ رُ ] (اِخ ) از قرای خدابنده لوی خمسه و جدیدالنسق . ملکی نواب والا رکن الدوله محمدتقی میرزا است . هوایش ییلاق و زراعت آنجا دیمی و آبی است . یکرشته قنات دارد که محصول و صیفی آن را مشروب میسازد. سکنه ٔ اینقریه پانزده خانوار است . (مرآت البلدان ج ٤ ص ٥٠).
چارق . [ رُ ] (ترکی، اِ) چارغ .نوعی از پاافزار. (آنندراج ). نوعی از کفش صحرائیان .(غیاث ). چاروق . پوزار. پای افزار. پاپوش . چاموش . شم .پالیک . قسمی کفش . نوعی پاپوش . کفش درشت روستائیان . کفش های روستائیان از انبان کرده . نوعی کفش که از انبان کنند. پای افزار از پوست انبان که آن را با ریسمانهای کلفت به پای بندند و فقرای روستا و ساربانان پوشند. کفش ترکان و آن پوست ناپیراسته باشد که با قاتمه (طناب باریک پشمین ) به پای بندند. پاپوش که زیر آن پوست و روی آن ریسمان است . پاپوش دهاتی : ای ایاز آن مهرها بر چارقی چیست آخر همچو بربت عاشقی . مولوی . همچو مجنون بر رخ لیلی خویش کرده ای تو چارقی را دین و کیش . مولوی . بنگریدند از یسار و از یمین چارقی بدریده بود و پوستین . مولوی . باز گفتند این مکان بی نوش نیست چارق اینجا جزپی روپوش نیست . مولوی . پوستین و چارق آمد از نیاز در طریق عشق محراب ایاز. مولوی . میرود هر روز در حجره ٔ برین تا ببیندچارقی با پوستین . مولوی . تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم زنم شانه سرت . مولوی . چارقت دوزم شپشهایت کشم شیر پیشت آورم ای محتشم . مولوی . ♦ امثال : یک پا گیوه یک پا چارق ؛ کنایه است از فقری تمام . کرد را به مسجد راه دهند با چارقش آید ؛ کنایه است از جهل و آداب ندانی .