پیمان شکن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیمان شکن . [ پ َ / پ ِ ش ِ ک َ ] (نف مرکب ) آنکه عهد بسته نگاه ندارد. ناقض عهد. عهد شکن . نکاث . ناکث . غدار. آنکه بر عهد خود ثابت نباشد. (آنندراج ). زنهارخوار. عهدگسل : ز دانا شنیدم که پیمان شکن زن جاف جاف است، بل کم ز زن . ابوشکور. سپهبد کجا گشت پیمان شکن بخندد براو نامدار انجمن . فردوسی . مبادا که باشی تو پیمان شکن که خاکست پیمان شکن را کفن . فردوسی . نگردم ز پیمان قیدافه من نه نیکو بود شاه پیمان شکن . فردوسی . ندانی که مردان پیمان شکن ستوده نباشند در انجمن . فردوسی . ز بهر تو بگذاشت آن انجمن بدان تانخوانیش پیمان شکن . فردوسی . بر آن شاه نفرین کند تاج و گاه که پیمان شکن باشد و کینه خواه . فردوسی . بر دادگر نیز و بر انجمن نباشدپسندیده پیمان شکن . فردوسی . اگر مهرداری بدان انجمن نخواهی که خوانندت پیمان شکن مشو یاور مرد پیمان شکن که پیمان شکن کس نیرزد کفن . فردوسی . که سرها بدادند هر دوبباد جهاندار پیمان شکن کس مباد. فردوسی . نیم من بداندیش و پیمان شکن که پیمان شکن خاک یابد کفن . فردوسی . وفا جست و بگذاشت آن انجمن بدان تا نخوانیش پیمان شکن . فردوسی . نیم تا بدم مرد پیمان شکن تو با من چنین داستانها مزن . فردوسی . چو پیمان شکن باشی و تیز مغز نیاید ز پیکار تو کار نغز. فردوسی . نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت . خاقانی . پیر پیمانه کش ما که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان . حافظ. الاای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم . حافظ. پیمان شکن هر آینه گردد شکسته حال ان العهود عند ملیک النهی ذمم . حافظ. بت پیمان شکن دم از وفا زد اثر نقشی بر آب گریه ها زد. کلیم .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی