پیمان شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیمان شکستن . [ پ َ / پ ِ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) نقض عهد کردن . نکث . خلف عهد کردن . انتکاث . افقار : بگشتند یکسر ز فرمان اوی بهم برشکستند پیمان اوی . فردوسی . شما را ز پیمان شکستن چه باک که او ریخت بر تارک خویش خاک . چو پیمان آزادگان بشکنی نشان بزرگی بخاک افکنی . فردوسی . چه پیمان شکستن چه کین آختن همیشه بسوی بدی تاختن . فردوسی . و دیگر که پیمان شکستن ز شاه نباشد پسندیده ٔ نیکخواه . فردوسی . بشکست هزار بار پیمانت آگه نشدی ز خوی او باری . ناصرخسرو. به نعمتها رسند آنها که پیمودند راه حق بشدتها رسند آنها که بشکستند پیمانها. ناصرخسرو. همانا تاخزان با گل ببستان عهد و پیمان کرد که پنهان شد چو بد گوهر خزان بشکست پیمانش . ناصرخسرو. صورت نمی بندد مرا، کان شوخ پیمان نشکند کار مرا در دل شکست، امید در جان نشکند. خاقانی . بقول دشمن پیمان دوست بشکستی ببین که از که بریدی و با که پیوستی . سعدی . آنچه نه پیوند یار بود بریدیم وانچه نه پیمان دوست بود شکستیم . سعدی . براستی که نخواهم برید از تو امید بدوستی که نخواهم شکست پیمانت . سعدی . که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده بدیدارت آرزومند است . سعدی . نبایستی از اول عهد بستن چو در دل داشتن پیمان شکستن . سعدی . در ازل بود که پیمان محبت بستند نشکند مر اگرش سر برود پیمان را. سعدی . ای صبر پای دار که پیمان شکست یار کارم ز دست رفت و نیامد بدست یار. ؟