پیشگو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص فا.)<BR>۱- کسی که رویدادی را پیش از روی دادن میگوید.<BR>۲- کسی که حرف مردم را به عرض شاهان و بزرگان میرساند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص فا.) ۱- کسی که رویدادی را پیش از روی دادن میگوید. ۲- کسی که حرف مردم را به عرض شاهان و بزرگان میرساند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیشگو. (نف مرکب ) پیشگوی که از پیش گوید. که از قبل گفتن آغازد. ◄ که قبل از وقوع از آن آگاهی دهد. پیشگوی . نبی . کسی که از آینده خبر دهد. (فرهنگ نظام ). ◄ آنکه در حضور بزرگان و شاهان زائرین را شناساند. معرف . کسی که چون بمجلس بزرگان درآید شخصی بیان حسب و نسب او کند تا اهل مجلس بر آن مطلع شده و تعظیم کنند. کسی که پیش پادشاهان شناسائی مردم دهد. شخصی باشد که چون کسی بمجلس پادشاهان و وزراء و صدور واکابر و اشراف درآید، بیان حسب و نسب او کند تا اهل مجلس بر حال او اطلاع یابند و فراخور آن بتعظیم و تکریم او قیام و اقدام نمایند، و آنرا بعربی معرف خوانند. (از جهانگیری ). شخصی را گویند که در مجلس سلاطین و امراء و اکابر صدارت شخصی کند و به ایشان بشناسد وآن شخص را بعربی معرف خوانند. (برهان ) : مر وفا را طبع محمود تو آمد پیشگو مر سخا را دست مسعود تو آمد ترجمان . ازرقی . گر کند گشت تیغ زبانم ز مدح تو بپذیر عذرم ای کرمت پیشگوی من . شرف شفروه . ◄ حاجب و عارض لشکر. کسی که سپاهیان و سواران را پیش پادشاهان سان دهد. ◄ نقیب . ◄ کسی که عرض مقاصد مردم بخدمت پادشاهان و امرا و اکابر و صدور کند و او را در این روزگار [ هنگام تألیف فرهنگ جهانگیری ١٠٠٩ هَ . ق . ] میر عرض خوانند. (جهانگیری ). آنکه عرض مطلب بخدمت پادشاهان و میهمان کند. (آنندراج ). شخصی که مطالب مردم را بعرض سلاطین میرساند و او را در هندوستان میر عرض و در دکن بخبردار گویند. (برهان ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی