پیشگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیشگه . [ گ َه ْ ] (اِ مرکب ) مخفف پیشگاه است ... درتمام معانی . (از برهان ). صدر. صدر مجلس . جای نهادن تخت . پیشگاه . (جهانگیری ). مقابل پایگاه : نهادند بر پیشگه تخت عاج همان طوق زرین و پیرایه تاج . فردوسی . مجلس و پیشگه از طلعت او فرد مباد که ازو پیشگه و مجلس با فر و بهاست . فرخی . بر آن پیشگه تختی از لاجورد گهر در گهر ساخته سرخ و زرد. اسدی . بی هیچ علم و هیچ خردمندی در پیشگه نشسته چو لقمانی . ناصرخسرو. من رانده به هم، چو پیشگه باشد طنبوری و پایکوب و بربط زن . ناصرخسرو. هر که با جان نایستاد به رزم دان که در پیشگه بحق ننشست . مسعودسعد. بهرام فلک را ز پی قبله و قبله چون پایگهش پیشگه هیچ مهی کو. سنائی . خانه ٔ هر که روی پیشگه خانه تراست لیکن آن خانه کجا دست نهی بر دیوار. سوزنی . عزلت گزین ز پیشگه گیتی کان پیشگاه بازپسان دارند. خاقانی . پس نشین از صدور کز کشتی جز پسین جای پیشگه نکنند. خاقانی . ستاده قیصر و خاقان و فغفور یک آماج از بساط پیشگه دور. نظامی . داماد و دگر گروه را خواند در پیشگه بساط بنشاند. نظامی . نکیسا را بر آن در برد شاپور نشاندش یک دو گام از پیشگه دور. نظامی . ◄ تخت . اورنگ : که فرسوده بودند بسیار شاه بدیده بسی شاه بر پیشگاه . فردوسی .