پیشگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِمر.)<BR>۱- نزدیک تخت پادشاه، بالای مجلس.<BR>۲- پادشاه، افراد محتشم.<BR>۳- تخت، مسند.<BR>۴- جلو ایوان.<BR>۵- فرشی که پیش در بگسترانند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِمر.) ۱- نزدیک تخت پادشاه، بالای مجلس. ۲- پادشاه، افراد محتشم. ۳- تخت، مسند. ۴- جلو ایوان. ۵- فرشی که پیش در بگسترانند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیشگاه . (اِ مرکب ) صدر. (دهار) (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). صدر مجلس . (غیاث ). صدر بیت . (زمخشری ). بالای مجلس . مقدم البیت، مقابل درگاه . مقابل آستان . مقابل پایگاه . سدّه . (نصاب ). پیشگه . رجوع به پیشگه شود : بارگاه تو کارگاه وجود پایگاه تو پیشگاه صدور. مسعودسعد. پیشگاه مراد چون طلبم که بمن آستانه می نرسد. خاقانی . مور در پایگاه جمشید است قصه از پیشگاه میگوید. خاقانی . چون پیشگاه پدید آمد درگاه و راه را چه قیمت . (تذکرةالاولیاء). پیشگاه فاضلتر از درگاه . (کشف المحجوب ). و رجوع به کتاب امثال و حکم ذیل «پیشگاه فاضلتر از درگاه » و نیز ذیل «اگر خاک هم بر سر میکنی ...» شود؛ دررالبیت ؛ پیشگاه خانه . فناء؛ پیشگاه فراخ سرای . (منتهی الارب ) . ◄ محضر سلطان یا بزرگی . حضور شاه . پیشگه . بارگاه . محضر صاحب صدری . مقام اول . مقام منیع بزرگان و شاهان : چگونه کشم سر ز فرمان شاه چگونه گذارم چنین پیشگاه . فردوسی . بخندید رستم، بدو گفت شاه ز بهر خورش داد این پیشگاه . فردوسی . چو موبد بپرداخت از سوک شاه نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه . فردوسی . زمین را ببوسید در پیشگاه ز دیدار او شادشد پادشاه . فردوسی . چو چشم سپهبد برآمد بشاه زمین را ببوسید بر پیشگاه . فردوسی . و دیگر که چون اندر ایران سپاه نباشد همی شاه در پیشگاه . فردوسی . به هر شهر کاندر شدندی به راه شدی انجمن مرد بر پیشگاه . فردوسی . چه مایه سر تاجداران ز گاه ربودی و برکندی از پیشگاه . فردوسی . مبادا جهان بی سر و تاج شاه تو بادی همیشه بدان پیشگاه . فردوسی . بیاراید آن نامور پیشگاه بسر بر نهد خسروانی کلاه . فردوسی . یکی آرزو دارد اکنون رهی بدین نامور پیشگاه مهی . فردوسی . چو گیو اندر آمد بنزدیک شاه زمین را ببوسید بر پیشگاه . فردوسی . بروز نخستین یکی بزمگاه بسازد شما را دهد پیشگاه . فردوسی . چو گفتار بهرام بشنید شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه . فردوسی . تهمتن بیک ماه نزدیک شاه همی بود با جام در پیشگاه . فردوسی . مرا در شبستان فرستاد شاه برفتم در آن نامورپیشگاه . فردوسی . ز گفتار او رخ برافروخت شاه بخندید و رخشنده شد پیشگاه . فردوسی . یکی جشن کردند کز چرخ ماه ستاره ببارید بر پیشگاه . فردوسی . برابر ندیدیم هرگز دو شاه دو دستور بدخواه در پیشگاه . فردوسی . سپارم ترا گنج و تخت و کلاه نشانمت با تاج در پیشگاه . فردوسی . از آن گفتم ای ناسزاوار شاه که هرگز مبادی تو در پیشگاه . فردوسی . چو آن بدجهش رفت نزدیک شاه ورا دید با بنده در پیشگاه . فردوسی . یکی خوان زرین بفرمود شاه که بنهاد گنجور در پیشگاه . فردوسی . چو آمد برون آن بداندیش شاه نیارست شد نیز در پیشگاه . فردوسی . چنین گفت جادو که من بیگناه چه گویم بدین نامورپیشگاه . فردوسی . ز من پاک تن دختر من بخواه بدارش بآرام در پیشگاه . فردوسی . نشسته بآرام در پیشگاه چو سرو بلند از برش گرد ماه . فردوسی . دگر آنکه دختر بمن داد شاه بمردی گرفتم من این پیشگاه . فردوسی . وزین کار کاندیشه کردست شاه بر آشوبد آن نامور پیشگاه . فردوسی . چو انبوه گشتند بر پیشگاه چنان گفت شاه جهان با سپاه . فردوسی . ابا باژ یکساله از پیشگاه فرستاد یکسر بنزدیک شاه فردوسی . بفرمود تا اسپ نخجیرگاه بسی بگذرانند بر پیشگاه . فردوسی . به روز جوانی ز کاوس شاه چنان سر بپیچید در پیشگاه . فردوسی . سپینود را جفت بهرامشاه سپردم بدین نامور پیشگاه . فردوسی . چو آمد برون این بد اندیش شاه نیارست شد نیز در پیشگاه . فردوسی . ای پیشگاه بار خدایان روزگار ای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو فرخی . ای نمودار معجزات مسیح ای سزاوار پیشگاه قباد. فرخی . گفت آنکه پیش عرضه گهش ایستاده اوست گفتا به پیشگاه بود جای پیشگاه . فرخی . حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران ما ذلیلیم و حقیر و تو امینی و مکین . منوچهری . ز گوهر یکی تخت در پیشگاه بتی بر وی از زرّ و پیکر چو ماه . اسدی . من گرچه تو شاه پیشگاهی با قول چو درّ شاهوارم . ناصرخسرو. در پیشگاه عقل جهانی فراخ وپهن چون چشم سوزنی کن و بندیش گاهگاه . سوزنی . پیشگاه حضرتش را پیشکار از بنات النعش و جوزا دیده ام . سوزنی . در صفه ٔ مقام تو دختر قیصر بساط بوس در پیشگاه تو زن فغفور پیشکار. خاقانی . علم روی ترا براه آرد با چراغت به پیشگاه آرد. اوحدی . اول ز پیشگاه عدم عقل زاد و بس آری که از یکی یکی آید به ابتدا. خاقانی . هر کجا در پیشگاه شرع دانش پیشه ای ست پیشگاه منصب و صدر حسیبش یافتم . خاقانی . پیشگاه ستم عالم را داور پیش نشین بایستی . خاقانی . بنه در پیشگاه و شقه در بند پس آنگه شاه را گو کای خداوند. نظامی . جناح آنچنان بست در پیشگاه که پوشیده شد روی خورشید و ماه . نظامی . هزارش زن بکر در پیشگاه بخدمت کمر بسته در بارگاه . نظامی . دگر تاجداران بفرمان شاه بزانو نشستند در پیشگاه . نظامی . پیشگاه دوست را شائی چو بر درگاه عشق عافیت را سرنگونسار اندر آویزی بدار. سنائی . سران جهان دید در پیشگاه سرافکنده در سایه ٔ یک کلاه . نظامی . با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت آگهی و خدمت دلهای آگه میکنی . حافظ. فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد. حافظ. التصدیر؛ در پیشگاه نشانیدن . (منتهی الارب ). در پیشگاه نشستن . (مجمل اللغة). تصدر؛ در پیشگاه نشستن . (تاج المصادر) (مجمل اللغة). ◄ پادشاه . پادشاه صاحب تخت و مسند. (برهان ). قبله . (مهذب الاسماء). صاحب صدر : به یزدان گرفتند هر دو پناه همان دلشده ماه و هم پیشگاه . فردوسی . چون آن نامه برخواند پیروز شاه برآشفت از آن نامور پیشگاه . فردوسی . از آن پس بدخمه سپردند شاه تو گفتی نبد نامور پیشگاه . فردوسی . بگفت این و آمد بنزدیک شاه بدو گفت کای نامور پیشگاه . فردوسی . سرانجام لشکر نماند نه شاه بیاید نوآیین یکی پیشگاه . فردوسی . ستاره شمر چون برآشفت شاه بدو گفت کای نامور پیشگاه . فردوسی . بخندید و بهرام را گفت شاه که ای باگهر پرهنر پیشگاه . فردوسی . به منذر یکی نامه بنوشت شاه چنان چون بود درخور پیشگاه . فردوسی . چنان کرد خاقان که شاهان کنند جهان دیده و پیشگاهان کنند. فردوسی . کسی کو بود در جهان پیشگاه برو بگذرد سال و خورشید و ماه . فردوسی . سخنهای آن نامور پیشگاه چو بشنید بهمن بیامد براه . فردوسی . بقیصر یکی نامه بنوشت شاه چنان چون بود درخور پیشگاه . فردوسی . پس آنگه چنین گفت رستم بشاه که ای با گهر نامور پیشگاه . فردوسی . یکی حقه بد نزد گنجور شاه سزد گر که خواهد کنون پیشگاه . فردوسی . برین کوهسارم دو دیده براه بدان تا چه فرمایدم پیشگاه . فردوسی . چهارم که از کهتر پرگناه بخوشد سر نامور پیشگاه . فردوسی . چو برخاست بابک ز ایوان شاه بیامد بر نامور پیشگاه . فردوسی . ندانم که گرسیوز نیکخواه چه گفته ست از من بدان پیشگاه . فردوسی . بشد طوس و گودرز بر پیشگاه سخن بر گشادند بر پیشگاه . فردوسی . ز خویشان او کس نیازرد شاه چنان چون بوددرخور پیشگاه . فردوسی . پس آگاه شد شنگل از کار شاه ز دختر که بد شاه را پیشگاه . فردوسی . گفت آنکه پیش عرضگهش ایستاده اوست گفتم به پیشگاه بود جای پیشگاه . فرخی . کنون نیز هرجا که شاهی بود و گر دانشی پیشگاهی بود. اسدی . از چو تو محتشم فروزد ملک وز چو توپیشگاه نازد گاه . مسعودسعد. ◄ صدر. رئیس . قبله . سُدّه : ای پیشگاه بار خدایان روزگار ای بر بهشت جسته شرف پیشگاه تو. فرخی . کجا شاهان جهان را پیشگاهند نترسند و بگویند آنچه خواهند. فخرالدین اسعد (ویس ورامین ). یک چند پیشگاه همی دیدی در مجلس ملوک و سلاطینم . ناصرخسرو. ای پناه مهتران ای پیشگاه خسروان چون تو هرگز نیست دیده تاج و گاه خسروان . قطران . ناکسان پیشگاه و کامروا فاضلان دور مانده، وین عجبست . علی بن اسد امیر بدخشان . سعد ملک آن محترم صدری که سعدین فلک پیشکارانند و او بر پیشکاران پیشگاه . سوزنی . از بوسه گاه خوبان شکرشکار باش تا پیشگاه باشی و اقبال پیشکار. سوزنی . ◄ تخت . مسند. دست : چنین گفت پیر خراسان که شاه چو بنشست بر نامور پیشگاه فردوسی . جهاندار فرزند را پیش خواند بدان نامور پیشگاهش نشاند. فردوسی . چو باز آمد از راه بهرامشاه به آرام بنشست بر پیشگاه . فردوسی . چنین داد پاسخ مراو را سپاه که چون کس نماند از در پیشگاه . فردوسی . چو از روم خسرو همی با سپاه بیاید نشیند بدین پیشگاه . فردوسی . چو شد زنگه ٔ شاوران نزد شاه سپهدار برخاست از پیشگاه . فردوسی . دو دیگر که چون اندر ایران سپاه نباشد همان شاه در پیشگاه . فردوسی . کند آفرین بر جهاندار شاه که بی او مبیناد کس پیشگاه . فردوسی . بدین زودی اندر جهاندار شاه بیاید نشیند ابر پیشگاه . فردوسی . نه من بآرزو جستم این پیشگاه نبود اندرین کارکسرا گناه . فردوسی . بیزدان سپاس و بیزدان پناه که ننشست یک شاه بر پیشگاه ... فردوسی . چو از کار گردان بپرداخت شاه به آرام بنشست در پیشگاه . فردوسی . بکاخ اندر آمد سرافراز شاه نشست اندر آن نامور پیشگاه . فردوسی . تو پیمان یزدان نداری نگاه همی نام راجویی این پیشگاه . فردوسی . بیارمش از آن بند و تاریک چاه نشانمش بر نامور پیشگاه . فردوسی . تا او به پیشگاه وزارت فرو نشست برخاست از میان جهان فتنه انجمن . فرخی . ◄ کرسی وصندلی که در پیش تخت [ سلطان یا امیری ] نهند. (آنندراج ) : دبیر جهاندیده را پیش خواند بر آن پیشگاه بزرگی نشاند. فردوسی . به تنگی دل اندر، قلون را بخواند بدان نامور پیشگاهش نشاند. فردوسی . نهادند زرین یکی پیشگاه نشست از برش پهلوان سپاه . فردوسی . خرامان بیامد بنزدیک شاه نهادند زرین یکی پیشگاه . فردوسی . چو با این هنرها شود نزد شاه نباشد نشستش مگر پیشگاه . فردوسی . ◄ جلوخان : ایوانش نه، پیشگاه ایوانش سرمایه ٔ عزّ و اصل جاه است . مسعودسعد. ◄ ایوان : امیر بر تخت نشست در صفه ٔ بزرگ و پیشگاه . (تاریخ بیهقی ص ٥١٧). پیشگاه دوست را شایی که بر درگاه عشق عافیت را سرنگونسار اندر آویزی بدار. سنایی . ◄ صحن سرای و خان . (غیاث ) : بندو زندان بر دل خوش مشرب من نیست بار کز دل واکرده دارم پیشگاهی در قفس . صائب . ◄ محراب مسجد. (برهان ) : در پیشگاه مسجد و در کنج صومعه یک پیرکار دیده و یک مردکار کو؟ عطار. ◄ فرشی که پیش خانه درافکنند. (صحاح الفرس ). زیلوچه . (شرفنامه ). فرشی که در پیش افکنند. فرشی که در پیش ایوان و صدر مجلس اندازند. (برهان ). مسند و فرش که در صدر مجلس اندازند. طنفسه که پیش خانه باز افکنند از فرش . (لغت نامه ٔ اسدی ) : همه کبر و لافی بدست تهی به نان کسان زنده ای سال و ماه بدیدم من آن خانه ٔ محتشم نه نخ دیدم آنجا و نه پیشگاه یکی زیغ دیدم فکنده درو نمد پاره ٔ ترکمانی سیاه . معروفی . گفتندمجالس باشد (یعنی زخرف ) و نشستگاهها از نهالیها و متکاها و پیشگاهها. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٥ ص ٢١٩). ♦ پیشگاه نشور ؛ قیامت . (برهان ) : ببین که تا چه نشیب و فراز در کارست ز آستان عدم تا به پیشگاه نشور. ظهیر (از شرفنامه ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی