پیخست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیخست . [ پ َ / پ ِ خ َ / خ ُ ] (ن مف مرکب ) چیزی که در زیر پای نرم شده باشد. (برهان ). هرچیز که زیر پا گرفته لگدکوب کنند. لگدکوب . لگدمال . پی سپر : چنان بنیاد ظلم از کشور خویش بفرمان الهی کرد پیخست ... عنصری . دیواری که بیخ آنرا کنده باشند. (برهان ) (جهانگیری ). ◄ محبوس و متحصن و گرفتار و بندی . (برهان ). درمانده و عاجز شده . (برهان ) (جهانگیری ). کسی که در جایی گرفتار آید و نتواند جستن، گویند پیخسته شد. (اسدی ) : اف ز چونین حقیر بیهنر و عقل جان و دل این خسیس بادا پیخست . غیاثی (از اسدی ). ◄ بدبو و متعفن و گندیده . (برهان ). نیز رجوع به پای خست و آب خست و پیخسته شود. ◄ (اِمص مرکب ) پیخس . راه بچیزی بردن . (برهان ).