پی بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی بردن . [ پ َ / پ ِ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) واقف گشتن . آگاه شدن . اطلاع یافتن . آگاهی یافتن . اطلاع حاصل کردن . دریافتن . دانستن . یافتن . راه بردن . سراغ چیزی یافتن . بحقیقت چیزی رسیدن . (آنندراج ). نشان یافتن . فهمیدن . بو بردن . (فرهنگ نظام ). کشف کردن . مطلع شدن : مرد درین راه تنگ پی نبرد گرنه خرد را دلیل و یار کند. ناصرخسرو. پی بگمانت نبرده هرچه یقین است ره بیقینت نیافت هرچه گمانست . مسعودسعد. ره رفته تا خط رقم از اول خطر پی برده تا سرادق اعلی هم از علا. خاقانی . بر سر گنج آن شود کو پی بتاریکی برد مشعله برکرده سوی گنج نتوان آمدن . خاقانی . چنان کرد آفرینش را به آغاز که پی بردن نداند کس بدان راز. نظامی . چو اندیشه زین پرده درنگذرد پس پرده ٔ راز پی چون برد. نظامی . از آن قصه هریک دمی میشمرد بفرهنگ دانا کسی پی نبرد. نظامی . بنشناخت از یکدگر بازشان نه پی برد بر پرده ٔ رازشان . نظامی . بگوید جملگی با جان و با دل اگر تو پی بری این راز مشکل . عطار. اگر در بند این رازی بکلی پی ببر از خود که نتوانی پی این راز پی بردن بآسانی . عطار. چون شناختی کسی را که بر وی پی نبردی . (مجالس سعدی ). ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی بملکی درند. سعدی . خر جماع آدمی پی برده بود. مولوی . نسبتی گر هست مخفی از خرد هست بی چون وخرد کی پی برد. مولوی . مردمش چون مردمک دیدن خرد در بزرگی مردمک کس پی نبرد. مولوی . نقد حال خویش را گر پی بریم هم ز دنیا هم ز عقبی برخوریم . مولوی . در هزاران لقمه یک خاشاک خرد چون درآمد حس زنده پی ببرد. مولوی . تو مگو آن مدح را من کی خرم از طمع کی گوید او من پی برم . مولوی . لبش می بوسم و درمیکشم می به آب زندگانی برده ام پی . حافظ. در بیابان هوا گم شدن آخر تا کی ره بپرسیم مگر پی بمهمات بریم . حافظ. فریادی زد که بعضی از همراهانش بکیفیت حادثه پی بردند. (حبیب السیر ج ٣ جزوه ٔ ٤ ص ٣٢٤). بکنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس بقعر دریا. اقتداء؛ پی بردن بکسی . تقمم ؛ پی بردن بخاکروبها وجستن آنرا. احتذاء...؛ بکسی پی بردن . (منتهی الارب ).