پژمرده شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پژمرده شدن . [ پ َ م ُ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) و پژمرده گشتن . پژمردن . پژمریدن . افسرده شدن . فسردن . پژولیدن . پخسیدن . ذبل . ذبول . پلاسیدن . خوشیدن .درهم کشیده شدن . ترنجیدن . الواء. ذَب ّ. ذَوی . کبو. کُبو. ذَأو. ذَأی . قَبوب . کدء. کُدوء : چو پژمرده شد چهره ٔ آفتاب همی ساخت هر مهتری جای خواب . فردوسی . چو پژمرده شد روی رنگین تو نگردد کسی گرد بالین تو. فردوسی . رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه کرد غم را مگر اندر دل رز راه گذاریست . فرخی . تا گل رخسارها پژمرده شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٥).