پژمرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ مُ دِ) (ص مف.)<BR>۱- اندوهگین، افسرده.<BR>۲- بی طراوت، بی رونق. <BR>۳- پلاسیده، خشک شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ مُ دِ) (ص مف.) ۱- اندوهگین، افسرده. ۲- بی طراوت، بی رونق. ۳- پلاسیده، خشک شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پژمرده . [ پ َ م ُ دَ / دِ ] (ن مف ) روی بخشکی آورده . خشک شده . پلاسیده . ترنجیده . چین و شکم بهم رسانیده . خوشیده . ذَبِب . بی طراوت : هر گلی پژمرده گردد زو نه دیر مرگ بفشارد همه در زیر غن . رودکی . ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ ِ کوک خواهی که چون چکوک بپری سوی هوا. لبیبی (از لغت نامه ٔ اسدی ). شود برگ پژمرده و بیخ سست سرش سوی پستی گراید نخست . فردوسی . گیاهان ز خشک و ز تر برگزید ز پژمرده و هرچه رخشنده دید. فردوسی . چو اندر کنارش پسر مرده شد گل زندگانیش پژمرده شد. فردوسی . بهاری بدی چون نگار بهشت نمانی کنون جز بپژمرده کشت . اسدی . هر حصبه که بر ظاهر حیوان میدمید بقوت جاذبه در اندرون میکشید تا گل رخسارها پژمژده شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٥). روضه ٔ مکارم پژمرده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٣). گفت هر یکی را دخلی معین است بوقتی معلوم و گهی تازه اند (درختان ) و گاه پژمرده . (گلستان ). ◄ پژمان . افسرده . مغموم . غمناک . غمگین . اندوهگن . اندوهگین . بی رونق . نژند. خسته دل : به ره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پویه پوی . فردوسی . تو در جنگ مردان بسنده نه ای که پژمرده ٔ هیچ زنده نه ای . فردوسی . همان زال کو مرغ پرورده بود چنان پیر سر بود و پژمرده بود. فردوسی . چنان گشته بی خواب و پژمرده ام توگوئی که من زنده ٔ مرده ام . فردوسی . ورا دید پژمرده رنگ رخان بدیبای زربفت برداده جان [ کذا ] . فردوسی . دل گازر از درد پژمرده بود یکی کودک زیرکش مرده بود. فردوسی . چو دانا رخ شاه پژمرده دید روانش بدرد اندر آزرده دید. فردوسی . برادر چو طلحند را مرده یافت رخ لشکر از درد پژمرده یافت . فردوسی . چو باشد کجا باشد آن روزگار که پژمرده گردد رخ شهریار. فردوسی . تو خواهش کنی گر ترا بخشدم مگر بخت پژمرده بدرخشدم . فردوسی . ببالید قیصر ز گفتار اوی برافروخت پژمرده رخسار اوی . فردوسی . وزآن پس بروی سپه بنگرید سپه را همی گونه پژمرده دید. فردوسی . کند تازه پژمرده کام ترا برآرد بخورشید نام ترا. فردوسی . چون بگوش آید از بربطی آن راهک نو روی پژمرده ت چون گل شود و طبع گیا. ناصرخسرو. ♦ پژمرده دل ؛ افسرده . خسته دل . اندوهگن . پژمان .
مترادف و متضاد واژهدان
پژمان، پلاسیده، خشک افسرده، پژمان، دلتنگ، دلمرده (متضاد: باطراوت، بشاش)