پژمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ) [ په. ] (ص.)<BR>۱- افسرده، اندوهگین.<BR>۲- پشیمان.<BR>۳- ناامید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ) [ په. ] (ص.) ۱- افسرده، اندوهگین. ۲- پشیمان. ۳- ناامید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پژمان . [ پ َ / پ ُ / پ ِ ] (ص ) مرکب از پژم که بمعنی کوه است و الف و نون نسبت .(بهار عجم از غیاث اللغات ). و این دعوی بر اساسی نیست . پژمرده . افسرده . غمناک . غمنده . غمگین . مغموم . ازغم فروپژمرده . اندوهگین . اندوهگن . اندوهناک . بی رونق . دژم . اَسی . (نصاب الصبیان ). آس . اسیان : اندر این خانه بوده ام مهمان کرده ام شاد از او دل پژمان . عنصری (از اسدی در نسخه ٔ خطی لغت نامه ٔ اسدی ). از این هر زمان نو فرستم یکی تو با درد پژمان مباش اندکی . فردوسی . چنان چون فرستاده پژمان شود ز دیدارتان سخت ترسان شود. فردوسی . بدان ملک فرمانت هزمان روان که دشمنت را دوست پژمان روان . اسدی (گرشاسب نامه نسخه ٔ خطی مؤلف ص ٣٦٠). همی حیران و بی سامان و پژمان حال گردیدی اگر دیدی بصف ّ دشمنان سام نریمانش . ناصرخسرو. حمل سرود نوا شد [ کذا ] بمن همی شب و روز چنانکه بختم از او گشت رنجه و پژمان . مسعودسعد. گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم گه ز عشق خانمان چون غافلان پژمان شویم . سنائی . در بخارا دلی مدان امروز که نه در فرقت تو پژمان است . سوزنی . تو دور از من و غمهای تو بمن نزدیک تو شاد بی من و من بی تو با غم و پژمان . سوزنی . در انتظار عهد شب قدر زلف تو پژمان تر از چراغ به روزم زمان زمان . سیف اسفرنگ (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ پشیمان . ◄ ناامید. ◄ مخمور. (برهان قاطع). رجوع به بی پژمان شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه