پویه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ) (اِمص.) نک پوییدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ) (اِمص.) نک پوییدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پویه . [ ی َ /ی ِ ] (اِمص ) اسم از پوییدن . رفتاری متوسط نه آهسته و نه تند. (برهان ). رفتن نه بشتاب و نه نرم . رواغ . (منتهی الارب ). تاخت . بپویه رفتن . پوییدن : زواره چو بشنید آن پند اوی بپویه فکند اسپ و بنهاد روی . فردوسی . یکی شارسان دید و جای بزرگ براندند با پویه اسپان چو گرگ . فردوسی . تا کی دوم از پویه ٔ او [تو] رسته برسته . بوطاهر(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). بگرمی چو برق و بنرمی چو ابر بپویه چو رنگ و به کینه چو ببر. لبیبی . تا کیست که بر پشته ٔحرف متشابه آورد کند اسبش با پویه و جولان . ناصرخسرو. روز گذشته را و شب نارسیده را درهم زنی بپویه ٔ اسبان بادپای . سوزنی . چو زین بر پشت گلگون بست شیرین بپویه دست برد از ماه و پروین . نظامی . درین منزل که پای از پویه فرسود رسیدن دیر می بینم شدن زود. نظامی . عقاب خویش را در پویه پر داد ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد. نظامی . بحکم آنکه این شبرنگ شبدیز بگاه پویه بس تند است و بس تیز. نظامی . پایش از آن پویه درآمد ز دست مهر دل و مهره ٔ پشتش شکست . نظامی . در شب تاریک بدان اتفاق برق شده پویه ٔ پای براق . نظامی . تیز به آن پایه ازو درگذشت رخش به آن پویه بگردش نگشت . نظامی . رقص میدان گشاد و دایره بست پر درآمد بپای و پویه بدست . نظامی . هر دو در پویه گشته بادخرام تا ز شب رفت یک دو پاس تمام . نظامی . رونده یکی تخت شاهنشهی نشینندش از پویه بی آگهی . نظامی . بپویه سوی کره ٔ نغز خویش برون آورد ره بهنجار پیش . نظامی . پایی که بسی پویه ٔ بیفایده کرده ست دیریست که در دامن اندوه کشیده ست . عطار. دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که ایست . سعدی . پویه که این گرگ چو سگ میزند مرد چنانست که تگ میزند. امیرخسرو. غرش تندر ز عکس دود چه جوئی پویه ٔ آهو ز نقش یوز که دیده . حاج سید نصراﷲ تقوی . ♦ امثال : بَرّه بتک و پویه فربه نگردد . (جامع التمثیل ). اراجیح ؛جنبش شتران در پویه . (منتهی الارب ). ابل مراجیح ؛ شترانی که در پویه دویدن بجنبند. جنب ؛ پویه دویدن . انضاف ؛ پویه دویدن ناقه و پویه دوانیدن . حَفد؛ رفتاری کم از پویه . دألان ؛ پویه ٔ گرگ . تضرع ؛ قریب بپویه دویدن . (منتهی الارب ). ◄ هوا. هوس . آرزو. بویه . اشتیاق . شوق . تمنی . آرزومندی : ترا پویه ٔ دخت لهراسب خاست دلت خواهش سام و کابل کجاست . فردوسی . مرا پویه ٔ پورگم کرده خاست به دلسوزگی جان همی رفت خواست . فردوسی . کرا پویه ٔ وصلت ملک خیزد یکی جنبشی بایدش آسمانی . دقیقی . چون مرا پویه ٔ درگاه تو خیزد چه کنم رهی آموز رهی را و ازین غم برهان . فرخی . چو شاهنشه بشد رامین بیاسود همه دردی ز اندامش بپالود دگر ره زعفرانش ارغوان گشت کمانش باز شمشاد جوان گشت فتادش پویه ٔ دیدار دلبر چو آتش در دل و چون تیر در پر. (ویس و رامین ). دلاور نپذرفت ازو هر چه گفت که بد دردلش پویه ٔ روی جفت . اسدی . بجوشید مغز سپهبد بمهر بخوناب مژگان بیاراست چهر کهن پویه ٔ جفت نو باز کرد هم اندر زمان راه را ساز کرد. اسدی . ای در حرم جاه تو امنی که نیاید از پویه ٔ او خواب خوش آهوی حرم را. انوری . رجوع به بویه و یوبه شود. ◄ دونده . دوان چنانکه گویند اسپ راپویه کردم . (غیاث ).
پویه . [ ی َ ] (اِخ ) دهی از بلوک کلاته دهستان مرکزی بخش میامی شهرستان شاهرود، واقع در ٣٣ هزارگزی شمال میامی و ٨ هزارگزی شمال راه آهن خراسان . جلگه، معتدل، دارای ٢٠٠تن سکنه، فارسی زبان . آب آن از قنات . محصول آنجا غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری و راه مالرو است و مزارع تقی آباد و کزوان جزء این ده است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).
مترادف و متضاد واژهدان
رفتار دویدن