پوینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یَ دِ) (ص فا.)<BR>۱- رونده.<BR>۲- دونده.<BR>۳- جست وجو کننده.<BR>۴- چارپا، ستور.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یَ دِ) (ص فا.) ۱- رونده. ۲- دونده. ۳- جست وجو کننده. ۴- چارپا، ستور.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوینده . [ ی َ دَ / دِ ] (نف ) دونده . پویان . دوان . جانور متحرک . آنکه پوید. ج، پویندگان . رجوع به پویندگان شود : چو پوینده نزدیک دستان رسید بگفت آنچه دانست و دید و شنید. فردوسی . تو را ای پدر من یکی بنده ام همه بآرزوی تو پوینده ام . فردوسی . چوپوینده در زابلستان رسید سراینده نزدیک دستان رسید. فردوسی . چو نامه بمهر اندر آورد گفت که پوینده را آفرین باد جفت . فردوسی . برانگیخت آن رخش پوینده را همی جست آن جنگجوینده را. فردوسی . زمین سم اسب ورا بنده بود به رایش فلک نیز پوینده بود. فردوسی . تو گفتی همه دشت پهنای اوست زمین زیر پوینده بالای اوست . فردوسی . بفرمود تا مرد پوینده تفت سوی کلبه ٔ مرد نخّاس رفت . فردوسی . چو پوینده بشنید گفتار اوی بگردید و آمد سوی نامجوی . فردوسی . اگر تخت یابی و گر تاج و گنج وگر چند پوینده باشی برنج . فردوسی . بگرد بیابان همی بنگرید دو ترک اندرآن دشت پوینده دید. فردوسی . که پوینده گشتیم گرد جهان بشرم آمدم از کهان و مهان . فردوسی . بجنبید گودرز از جای خویش بیاورد پوینده بالای خویش . فردوسی . بر این کار پوینده ای کرد راست ز شاه کیان هم بدین نامه خواست . اسدی . اگر کژ اگر راست پوینده اند همه کس ره راست جوینده اند. اسدی . همواره پشت و یار من پوینده بر هنجار من خارا شکن رهوار من شبدیز خال و رخش عم . لامعی . وآنکس که بخود فرونیامد پوینده ٔ حق گزین شمارش . خاقانی . زره پوشان دریای شکن گیر بفرق دشمنش پوینده چون تیر. نظامی . گنبد پوینده که پاینده نیست جزبخلاف تو گراینده نیست . نظامی . نگویم چون اگر گوینده ای گفت که من بیدارم ار پوینده ای خفت . نظامی . بچاره گری نآمد آن در بچنگ که پوینده یابد زمانی درنگ . نظامی . جهاندار چون دید کان آب و خاک ز پوینده اسبان برآرد هلاک . نظامی . بدو هیچ پوینده را راه نیست خردمند ازین حکمت آگاه نیست . نظامی . برو راه بربسته پوینده را گذر گم شده راه جوینده را. نظامی . همه رهگذرها برو بند پاک ز سنگی که پوینده شد زو هلاک . نظامی . خری دید پوینده و باربر توانا و زورآور و کارگر. سعدی . پس ای مرد پوینده بر راه راست ترا نیست منت خداوند راست . سعدی .