پوی پوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوی پوی . (ق مرکب ) مبالغه در آمدن و رفتن یعنی تند تند و دوان دوان . (آنندراج ) : بره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی . فردوسی . نبد راه بر کوه از هیچ روی بگشتم بسی گرد او پوی پوی . فردوسی . به پیشم همه جنگجوی آمدند چنین خیره و پوی پوی آمدند. فردوسی . کنون ای سرافراز با آبروی به ایران بباید شدن پوی پوی . فردوسی . بدو گفت شاه از کجایی بگوی کجا رفت خواهی چنین پوی پوی . فردوسی . وآن یار جفت جوی بگرد تو پوی پوی با جعد همچو قیردمیده درو عبیر. ناصرخسرو. کجا عزم راه آورد راهجوی نراند چو آشفتگان پوی پوی . نظامی . بنزدیک من پوی پوی آمدی . حمله ٔ حیدری . ◄ امر به پوییدن . یعنی بدو و زود براه برو. (آنندراج ).