پوزبند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوزبند. [ ب َ ] (اِ مرکب ) آلتی که بر پوزه ٔ خر و گاو و مانند آن بندند که از کشت نچرد وبدهان سگ بندند تا نگزد و نیز بدهان بره و بزغاله وگوساله کنند تا بیش شیر نمکد. پوزه بند : سعی او بازوی دلیران است سهم او پوزبند شیران است . سنائی . پوزبند وسوسه عشق است و بس ورنه کی وسواس رابسته ست کس . مولوی . علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر از آن علم بلند. مولوی . زاهد ششصد هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را. مولوی . جعم ؛ پوزبند بر دهن شتر کردن تا از گزیدن و چریدن باز ماند. (منتهی الارب ).