پهناور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ وَ) (ص مر.)<BR>۱- فراخ، وسیع.<BR>۲- بسیار عریض.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ وَ) (ص مر.) ۱- فراخ، وسیع. ۲- بسیار عریض.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پهناور. [ پ َ وَ ] (ص مرکب ) بسیارعریض . دارای پهنا، پهنادار. سخت عریض . پرپهنا. عراض . مصفح . (از منتهی الارب ). صلاطح . پهن : مجثئل ؛ پهناور و راست ایستاده . عریض ٌ اریض ؛ پهناور. رأس ٌ مفرطح ؛ سر پهناور. (منتهی الارب ). ◄ ذوسعة. متسع. فراخ . وسیع. بافضا: کشوری پهناور، وسیع : به آتش درشود گر نی چو خشم اوست سوزنده بدریا درشود ورنه چو جود اوست پهناور. (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). چه ابر با کف دیناربار تو و چه گرد چه بحر با دل پهناور تو و چه شمر. فرخی . دست او ابر است و دریا را مددباشد ز ابر نیز از دستش جهان دریای پهناور شود. فرخی . امیر صفه ای فرموده بود بر دیگر جانب باغ برابر خضرا، صفه ای سخت بلند و پهناور. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٩). چون تو دانا بسیست گرد جهان تنگدل زین جهان پهناور. سنائی . چو کودک بدست شناور در است نترسد اگردجله پهناور است . سعدی . قَصْعَةٌ صلخفة؛ کاسه ٔ پهناور قریب تک . رحرحان، رحرح، رحراح ؛ چیز فراخ و پهناور. صفیح ؛ روی پهناور از هر چیزی . (منتهی الارب ). ◄ دور. ◄ پهن اندام : جاریة سلطحة؛ دختر عریض و پهناور. جاریةٌ صلدحة؛ دختر پهناور. صلطحة؛ زن پهناور. صلندحة؛ ماده شتر پهناور. (منتهی الارب ).