پنیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ) [ په. ] (اِ.) خوراکی که از شیر بسته ترتیب دهند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ) [ په. ] (اِ.) خوراکی که از شیر بسته ترتیب دهند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنیر. [ پ َ ] (اِ) نانخورشی است از شیر کلچیده و آن چنان است که شیر را پس از نیم گرم کردن با مقداری معلوم از مایه ای که در شیردان بره است (یعنی انفحه ) بیامیزند و در کیسه ای کنند و آن شیر ببندد و آب آن فروچکد. و آن را انواع است چون : پنیر کیسه ای و دلَمه و شور و خیکی و کوزه ای و یرچک . و صاحب قاموس مقدس گوید: پنیر معروف است که در قدیم الایام بعض گلهای خاردار در شیر ریختندی چون منجمد شدی آن را برگرفته در سبد گذارده بوقت حاجت بکار بردندی - انتهی . جُبن . جُبُن . جُبُن ّ. (منتهی الارب ). ابومسافر. سِنّوط. سَنّوط. نبیر : اجتبان ؛ پنیر ساختن شیر را. (منتهی الارب ). یک قالب پنیر. جبنة، یک قرص پنیر. لبیکة، پنیر با پست آمیخته . (منتهی الارب ). دُلماج . دُیماج ◄ اُرنة؛ پنیر تر و شراب و دانه ای است که شیر را پنیر میگرداند. (منتهی الارب ). گریص ؛ پنیر با طرثوث یا با حمصیص آمیخته یا پنیر بی آمیغ یا پنیر با خرما آمیخته و جائی که در آن پنیر سازند. مَصل ؛ پنیر ساختن . (منتهی الارب ) : شبانش همی گوشت جوشد بشیر خود او نان ارزن خورد بی پنیر. فردوسی . بدو گفت لختی پنیر کهن ابا مغز بادام بریان بکن . فردوسی . بکن مغز بادام بریان وگرم پنیر کهن ساز با نان نرم . فردوسی . که از تو پنیر کهن خواستم زبان را بخواهش بیاراستم . فردوسی . خریدی گر او را بدانگی پنیر بدی با من امروز چو شهد و شیر. فردوسی . که چو موشان نخورد خواهم من زهر داروی تو به بوی پنیر. ناصرخسرو. خوش خوش فرود خواهد خوردنت روزگار موش زمانه را توئی ای بی خرد پنیر. ناصرخسرو. اگر عامه بد گویدم ز آن چه باک رها کرده ام پیش موشان پنیر. ناصرخسرو. قیمت و عزت کافور شکسته نشود گر ز کافور به آمدبسوی موش پنیر. ناصرخسرو. هست آسمان چو سفره و خورشید قرص او انجم چو گوز و مه چو پنیر اندر آسمان . سوزنی . به یمینت چه بود کشکنه و بورانی به یسارت چه بود نان و پنیر و ریچار. بسحاق اطعمه . ◄ مغز سر درخت خرما.جمار. رجوع به پنیر خرما شود. ♦ پنیر خشک ؛ ماده ٔ بیاض البیضی که جزو عمده ٔ شیر است . ♦ پنیر کردن طفل شیر را ؛ قی کردن طفل شیر بسته و کلچیده را. ♦ مثل پنیر ؛ سپید و نرم . ♦ یوز و پنیر ؛ رجوع به یوز شود.