پنداشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ تَ) [ په. ] (مص م.)<BR>۱- گمان بردن، تصور کردن.<BR>۲- سوءظن داشتن.<BR>۳- تکبر نمودن.<BR>۴- به حساب آوردن، شمردن.<BR>۵- گمان نادرست کردن، تصور باطل نمودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ تَ) [ په. ] (مص م.) ۱- گمان بردن، تصور کردن. ۲- سوءظن داشتن. ۳- تکبر نمودن. ۴- به حساب آوردن، شمردن. ۵- گمان نادرست کردن، تصور باطل نمودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنداشتن . [ پ ِ ت َ ] (مص ) گمان بردن . تصور کردن باشد. (برهان قاطع). گمان برده شدن . ظن بردن . ظن کردن . خیال کردن . وهم . (دهار). توهم کردن . اعتقاد داشتن . حِسبان . محسبة. زعم : شب زمستان بود کپی سرد یافت کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت کپیان آتش همی پنداشتند پشته ٔ هیزم بدو برداشتند. رودکی . اندی که امیر ما بازآمد پیروز مرگ از پی دیدنش روا باشد و شاید پنداشت همی حاسد کو باز نیاید بازآمدتا هر شفکی ژاژ نخاید. رودکی . ای غافل از شمار چه پنداری کِت خالق آفرید نه بر کاری عمری که مر تراست سر مایه وید است و کارهات بدین زاری . رودکی . تو چه پنداریا که من ملخم که بترسم ز بانگ سینی و طاس . خسروی . همی نوسواریش پنداشتند چو خود از سر شاه برداشتند. فردوسی . همه دست بر آسمان داشتند که او را همی کشته پنداشتند. فردوسی . که ما بوم آباد بگذاشتیم جهان در پناه تو پنداشتیم . فردوسی . به ایران بروبوم بگذاشتن سپهدار را باب پنداشتن (؟) فردوسی . بزابل شدی بلخ بگذاشتی همه رزم را بزم پنداشتی . فردوسی . یکی زین اسبان نبرداشتند همی رزم را خوار پنداشتند. فردوسی . سیاوش ندانست بازار اوی همی راست پنداشت گفتار اوی . فردوسی . فرستاده را گفت سوی هری همی رو چو پیدا شود لشکری چنان دان که بهرام جنگ آور است مپندار کان لشکر دیگر است . فردوسی . دو روزه بیکروز بگذاشتی شب تیره را روز پنداشتی . فردوسی . شه زابل او را نکو داشتی فزونتر ز فرزندْش پنداشتی . فردوسی . همی ویژه در خون لشکر شوی تو پنداری از راه دیگر شوی . فردوسی . گر همی فرعون قومی سحره پیش آرد رسن و رشته ٔ جنبنده بمار انگارد باﷲ و باﷲ و باﷲ که غلط پندارد مار موسی همه سحر و سحره اوبارد. منوچهری . عیشی است مرا با تو چونانکه نیندیشی حالیست مرا با تو چونانکه نپنداری . منوچهری . مرد... مبادا... چیزی کند زشت و پندارد که نیکو است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٩٨). حاجب پنداشت که هر یکی را بیستگان چوب فرموده است . (تاریخ بیهقی ). و ما [محمود] تا این غایت دانی که به راستای تو چند نیکوئی فرموده ایم و پنداشتیم که با ادب برآمده ای و نیستی چنانکه پنداشته ایم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٣). و گفتند امیر در بزرگ غلط افتاده و پنداشته است که ناحیت و مردم این بران جمله است که دید. (ایضاً ص ١١٢). گفت : آری سیر خورده گرسنه را مست و دیوانه پندارد. گناه ما راست که بر این صبر می کنیم . (ایضاً ٣٢٣). پنداشتم که خداوندبفراغتی مشغول است بگمان بودم از بار یافتن و نیافتن . (تاریخ بیهقی ). و گر شد در هوای تن گرفتار تو آن کس را بجز شیطان مپندار. ناصرخسرو. مر مرا همچو خویشتن نشگفت که نگونسار و غمر پندارند که نگونسارمرد پندارد که همه راستان نگونسارند. ناصرخسرو. بر نخوانده خلق پنداری همی مسلمات ٌ مؤمنات ٌ قانتات . ناصرخسرو. تعطیل باشد این و نپندارم من چیز این همی که تو پنداری . ناصرخسرو. زینهار ای پسر این گنبد گردان را جز یکی کار کن و بنده نپنداری . ناصرخسرو. وان فتنه شده ز دست این دشمن بستاند زهر و نوش پندارد. ناصرخسرو. بنی اسرائیل پنداشتند که این بقوت و هنر ایشان بود. (قصص الانبیاء ص ١٧٨). ایزد تعالی بر سبیل عادت وعرف فرمود چنانکه تقریرکننده گوید که پنداری که دست من بتو نرسد. (قصص الانبیاء ص ١٣٤). و خلق او را مسخر گشتند و پنداشتند که او سلیمان است . (قصص الانبیاء ص ١٦٨). یاران پنداشتند که مرده است . (کلیله و دمنه ). بطی در آبگیر روشنائی ماه میدید پنداشت که ماهی است .(کلیله و دمنه ). شتربه حدیث دمنه بشنود... و در سخن او ظن صدق و اعتقاد نصیحت پنداشت . (کلیله و دمنه ). که چون شیر سخن دمنه بشنود پنداشت که نصیحت خواهد کردن . (کلیله و دمنه ). پنداشت که استخوان دیگر است . (کلیله و دمنه ). چون دوم قدح بخوردم نشاطی و طربی در دل من آمد که شرم از چشم من برفت ... و پنداشتم میان من و شاه هیچ فرقی نیست . (نوروزنامه ).از هوش بشد و ماپنداشتیم که بمرد. (تاریخ برامکه ). تو پنداری که بازیست این میدان چون مینو تو پنداری که بر هرزه ست این ایوان چون مینا و گر نز بهر دینستی در اندر بنددی گردون وگرنز بهر شرعستی کمر بگشایدی جوزا. سنائی . چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهر چه هست نقصان و شکست پندار که هست هر چه در عالم نیست انگار که نیست آنچه در عالم هست . (منسوب به خیام ). همی گوید که از نسل خر عیسی است نسل من دروغی نو همی بافد که تا من راست پندارم . سوزنی . مزاحی کردم او درخواست پنداشت دروغی گفتم او خود راست پنداشت . نظامی . کار تو زانجا که خبر داشتی برتر از آن شدکه تو پنداشتی . نظامی . پندار سر خر و بن خار در عرصه ٔ بوستان ببینم . خاقانی . من ز بی یاری چو در خود بنگرم هم نه پنداری که یاری داشتم . خاقانی . تو غرق چشمه ٔ سیماب و قیر و پنداری که گرد چشمه ٔ حیوان و کوثری بچرا. خاقانی . مانم بکودکی که ز نارنج کفه ساخت پنداشت کو ترازوی زر عیار کرد. خاقانی . و گفت پنداشتم که من اورا دوست میدارم چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود. (تذکرة الاولیاء عطار). و گفت دنیا چه قدر آن دارد که کسی گذاشتن آن کاری پندارد که محال باشد. (تذکرة الاولیاء). خویشتن را بزرگ پنداری راست گفتند یک دو بیند لوچ . سعدی (گلستان ). ترا با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی . سعدی (گلستان ). جوانمردی و لطفست آدمیت همین نقش هیولائی مپندار. سعدی (گلستان ). تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند. سعدی (گلستان ). خطیبی کریه الصوت مر خویشتن را خوش آواز پنداشتی . (گلستان ). حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست تا نپنداری که احوال جهانداران خوش است . حافظ. ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم . حافظ. خلقی ز پی من و تو در گفتارند چون نام من و تو بر زبان می آرند گویند فلانی و فلانی یارند ای کاش چنان بدی که می پندارند. (از فرهنگ سروری ). روزگار و هر چه در وی هست بس ناپایدار است ای شب هجران تو پنداری برون از روزگاری . داوری مازندرانی . چندانکه زدم ناله نشد چشم تو بیدار پنداشتم از طالع من خفته تری نیست . یغما. پنداشت ستمگر که ستم با ما کرد بر گردن او بماند و از ما بگذشت . ؟ کافر همه را بکیش خود پندارد. ؟ ذأب ؛ حقیر پنداشتن . ذَحم ؛ حقیر پنداشتن . (منتهی الارب ). ◄ شمردن . بحساب آوردن . فرض کردن . انگاشتن . گرفتن . تقدیر : گفت پندارم کاین دخترکان زان منند چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند. منوچهری . ◄ عجب و تکبر نمودن . (برهان قاطع).
فرهنگ طیفی واژهدان
انگاشتن، انگاردن، تصورکردن، تدبیر کردن، ساختن، خیال کردن، آسمانرا سیر کردن، در فکروخیال فرورفتن