پف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پف . [ پ ُ ] (اِ صوت ) بادی بود که از دهان بدرآرند برای کشتن چراغ یا تیز کردن آتش یا سرد کردن چیزی گرم و امثال آن . پفو. فوت . دم . باد : معاذاﷲ که من نالم ز چشمش وگر شمشیر بارد ز آسمانش بیک پف خف توان کردن مر او را بیک لج پخج هم کردن توانش . یوسف عروضی (از لغت نامه ٔ اسدی چ پاول هورن ). هر که درسر چراغ دین افروخت سبلت پف کنانش پاک بسوخت . سنائی . خط بمن انداخت گفت خَوه برو خَوه نی کشت چراغ امید من به یکی پف . سوزنی . از پف هر ناقص این چراغ نمیرد نورالهیش ضامن است باتمام . اثیر اخسیکتی . کاین چراغی را که هست او نوردار از پف و دمهای دزدان دور دار. مولوی . کی شود دریا بپوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منطمس . مولوی . ♦ امثال : به پفی مشتعلند و به تفی خاموشند . کسی که از شیر سوخت دوغ راپف کرده خورد . ◄ آماس . ورم .