پرگزند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرگزند. [ پ ُ گ َ زَ ] (ص مرکب ) پرزیان . پرضرر. بسیارغم . بسیاراندوه . پرآسیب . بلا : همان پرگزندان که نزد تواَند که تیره شبان اورمزد تواَند همی داد خواهند تختت بباد بدان تا نباشی بگیتی تو شاد. فردوسی . بفرمود [ هرمز پسر نوشروان ] تا نامه ٔ پندمند نبشتند نزدیک آن پرگزند [ ساوه شاه ] . فردوسی . بگرگین یکی بانگ برزد بلند که ای بدکنش ریمن پرگزند. فردوسی . چو آید بدان مرز بندش کنید دل شادمان پرگزندش کنید. فردوسی . سخن رفت چندی ز افسون و بند ز جادو و آهرمن پرگزند. فردوسی . بدو گفت زین شوم ده پرگزند کدام است آهرمن زورمند. فردوسی . همه پادشاهی شود پرگزند اگر شهریاری نباشد بلند. فردوسی . بپرسید دانش کرا سودمند کدام است بی دانش پرگزند. فردوسی . بسی بسته و پرگزندان بدند بدین شهر با او بزندان بدند. فردوسی . چنین پرگزندی دلیر و جوان میان شبستان نوشین روان . فردوسی . گر آری بکف دشمن پرگزند مکش در زمان بازدارش به بند. اسدی .